سلام بچه ها ببخشید گوشیم هنگ کرد و کل سناریو ییی که نوشته
سلام بچه ها ببخشید گوشیم هنگ کرد و کل سناریو ییی که نوشته بودم پاک شد و من نمفهمیدم
خلاصه: ات همرا۶ خدمتکار ها رفت تا اتاقش رو ببینه اونجا با هوش مصنوعی کار میکردن و ات هم سیری هوش مصنوعی اتاق خودش رو داشت جیمین که داشت از کنهر اتاق ات رد میشد یکم نگاهش کرد و خدمتکار وقتی داشت به ات میگفت چطوری کار میکنه: خدمتکار: سری لامپ رو خاموش کن. و ات سریع رفت پشت خدمتکار و جیمین این دید و یه نیشخند زد و رفت
شب
جیمین به تهیونگ و نامجون گفت که ات خیلی راحت از تاریکی میترسه
نامجون: 😐🤣جدی ؟ بخواطر تاریکی؟🤣
تهیونگ: ۶ر کاری میکنید رو من حساب نکنید واقعا از اون دختره بدم میاد اخه بابا چرا باید ی۶ دختر که اصلا مشخصاتی نداره رو بیاره اینجا؟
جیمین: منم تو این کار بابا موندم ولی نامحون میای ات رو اذیت کنیم🤪
نامجون: باوشه
جیمین و نامجون میرن دم در اتاق ات و فیوز برق رو قطع میکنن
ویو ات: از حموم برگشته بودم که یهو برقا رفت سعی کردم از سیری بخوام کهلامپ رو روشن کنه ولی کار نکرد
ات: هی سیری لامپ رو روشن کن هعی اگه کسی بیرون هست بگه( بغض) کمککککک هییییی کسی اونجا.....(صدای افتادن)
جیمین: وایسا اون صدای اوفتادن بود؟
نامجون : فقط بگو این رمز کوفتی چیه!
جیمین رمز ۱۳۵۷۹ رو امتحان کرد ولی نبود تا اینکه تهیونگ اومد
ته: اینجا چه خبره چرا فیوز پریده
نامجون: ببینم تو رنز اتاق ات رو میدونی؟
تهیونگ رمز ۴۷۹۸ رو زد و در باز شد
نامجون سریع رفت تو اتاق و دنبال ات میگشت که پاش یه یه چیزی گیر کرد و افتاد
اون ات بود
نانجون: هعی ات ات اتتتت بیدار شوووو
جیمین بلندش کرد و بردش رو تختش و گذاشتش
نامجون رفت فیوز ها رو وصل کرد
ته: این چه کاری بود که کردین ها ؟!
نامجون: ما نمیدونستیم انقدر میترسه
ته : پس چرا این وار و کردین( داد)
جیمین: هعی ات بیدار شد
ته: ات حالت خوبه؟( نگران)
ات: شما ها.....این چه کاری بود کردین ها؟( داد) فکر کردین با این کار چه چیزی نصیبتون میشه؟
جیمین: ای بابا چغدر داد میزنی اروم باش
ته : من از طرف اینا عذر خواهی میکنم ات ببخشید که این کارو کردن
ات: فقط برین بیرون میخوام تنها باشم
ته: میشه من بمونم باهات کار دارم
ات: باشه وبی بقیه برن بیرون
رفتن
ته: خب میشه بهم بگی چی شد که اتقدر ترسیدی؟
ات: ترس از تاریکی دارم
ته: هرچیزی یه دلیلی داره میشه بگی؟
ات: اههه باشه لین داستان بر میگرده به وقتی که بچه بودم ۵ سالم بودوووو
..
ات: مامان کجایی مامان هق هق هق
بابای ات: تو باید اونجا بمونی به مدت ۲ هفته تا به کاری که کردی فکر کنی
ات داخل یه انباری تاریک و ترسناک زندانی شد و این فقط بخواطر کاری بود که نکرد ه بود
مامان ات: چ اصلا چرا باید تورو میزاییدم اه چندش
ا
ویو ات : همه من و بخواطر اینکه چشمام دو رنگه مسخره میکنن پس منم شروع کردم به لنز گذاشتن بعد ۳ سال مامانم و بابام و داداش بزرگم تو یه اتیش سوزی وحشت ناک مردن و دست منم سوخت هنوز ردش هست وقتی پلیس ها من و بردن پرورش گاه خاله رز من و قبول کرد و من و بزرگ کرد ولی از اونجایی که من هر روز تنبیه میشدم و تو اون انباره تاریک زندانی میشدم این برام شد یه ترس از تاریکی و فضای بسته
ویو ته: وای نباید این و ازش میپرسیدم چرا این دختر دانقدر گذشتش بده دلم براش سوخت
ات: همین بود ولی خیلی وقته از اون موقع میگزره و من هنوزم لنز میزارم بدون اینا نمیتونم هیچ جایی برم
ته....
خلاصه: ات همرا۶ خدمتکار ها رفت تا اتاقش رو ببینه اونجا با هوش مصنوعی کار میکردن و ات هم سیری هوش مصنوعی اتاق خودش رو داشت جیمین که داشت از کنهر اتاق ات رد میشد یکم نگاهش کرد و خدمتکار وقتی داشت به ات میگفت چطوری کار میکنه: خدمتکار: سری لامپ رو خاموش کن. و ات سریع رفت پشت خدمتکار و جیمین این دید و یه نیشخند زد و رفت
شب
جیمین به تهیونگ و نامجون گفت که ات خیلی راحت از تاریکی میترسه
نامجون: 😐🤣جدی ؟ بخواطر تاریکی؟🤣
تهیونگ: ۶ر کاری میکنید رو من حساب نکنید واقعا از اون دختره بدم میاد اخه بابا چرا باید ی۶ دختر که اصلا مشخصاتی نداره رو بیاره اینجا؟
جیمین: منم تو این کار بابا موندم ولی نامحون میای ات رو اذیت کنیم🤪
نامجون: باوشه
جیمین و نامجون میرن دم در اتاق ات و فیوز برق رو قطع میکنن
ویو ات: از حموم برگشته بودم که یهو برقا رفت سعی کردم از سیری بخوام کهلامپ رو روشن کنه ولی کار نکرد
ات: هی سیری لامپ رو روشن کن هعی اگه کسی بیرون هست بگه( بغض) کمککککک هییییی کسی اونجا.....(صدای افتادن)
جیمین: وایسا اون صدای اوفتادن بود؟
نامجون : فقط بگو این رمز کوفتی چیه!
جیمین رمز ۱۳۵۷۹ رو امتحان کرد ولی نبود تا اینکه تهیونگ اومد
ته: اینجا چه خبره چرا فیوز پریده
نامجون: ببینم تو رنز اتاق ات رو میدونی؟
تهیونگ رمز ۴۷۹۸ رو زد و در باز شد
نامجون سریع رفت تو اتاق و دنبال ات میگشت که پاش یه یه چیزی گیر کرد و افتاد
اون ات بود
نانجون: هعی ات ات اتتتت بیدار شوووو
جیمین بلندش کرد و بردش رو تختش و گذاشتش
نامجون رفت فیوز ها رو وصل کرد
ته: این چه کاری بود که کردین ها ؟!
نامجون: ما نمیدونستیم انقدر میترسه
ته : پس چرا این وار و کردین( داد)
جیمین: هعی ات بیدار شد
ته: ات حالت خوبه؟( نگران)
ات: شما ها.....این چه کاری بود کردین ها؟( داد) فکر کردین با این کار چه چیزی نصیبتون میشه؟
جیمین: ای بابا چغدر داد میزنی اروم باش
ته : من از طرف اینا عذر خواهی میکنم ات ببخشید که این کارو کردن
ات: فقط برین بیرون میخوام تنها باشم
ته: میشه من بمونم باهات کار دارم
ات: باشه وبی بقیه برن بیرون
رفتن
ته: خب میشه بهم بگی چی شد که اتقدر ترسیدی؟
ات: ترس از تاریکی دارم
ته: هرچیزی یه دلیلی داره میشه بگی؟
ات: اههه باشه لین داستان بر میگرده به وقتی که بچه بودم ۵ سالم بودوووو
..
ات: مامان کجایی مامان هق هق هق
بابای ات: تو باید اونجا بمونی به مدت ۲ هفته تا به کاری که کردی فکر کنی
ات داخل یه انباری تاریک و ترسناک زندانی شد و این فقط بخواطر کاری بود که نکرد ه بود
مامان ات: چ اصلا چرا باید تورو میزاییدم اه چندش
ا
ویو ات : همه من و بخواطر اینکه چشمام دو رنگه مسخره میکنن پس منم شروع کردم به لنز گذاشتن بعد ۳ سال مامانم و بابام و داداش بزرگم تو یه اتیش سوزی وحشت ناک مردن و دست منم سوخت هنوز ردش هست وقتی پلیس ها من و بردن پرورش گاه خاله رز من و قبول کرد و من و بزرگ کرد ولی از اونجایی که من هر روز تنبیه میشدم و تو اون انباره تاریک زندانی میشدم این برام شد یه ترس از تاریکی و فضای بسته
ویو ته: وای نباید این و ازش میپرسیدم چرا این دختر دانقدر گذشتش بده دلم براش سوخت
ات: همین بود ولی خیلی وقته از اون موقع میگزره و من هنوزم لنز میزارم بدون اینا نمیتونم هیچ جایی برم
ته....
- ۱.۸k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط