شعر_مهدوی

شعر_مهدوی
مهجور پریشانم افتاده بکوی تو
خوش بی سروسامانم ازغمزه موی تو

ای دوست دلم سوزی تاچهره برافروزی
زین شعله دلم سوزددرگوشه کوی تو

شدبی سروسامان دل شوریده وحیران دل
مائیم پریشان دل ازجام وسبوی تو

کس نیست که حال مازان یارهمی پرسد
آخرچه کنم بااین غمخواری خوی تو

صبراست دوای دل چون صبرکنم آخر
بسیارتوان کردن لیکن نه زموی تو

ای خوبترازمریم زلفت زچه شددرهم
برمانظری آخرای میکده کوی تو

ماازغم مهجورت دریافته این معنا
کاین ره نبودپیداوین سرنه به گوی تو
دیدگاه ها (۱)

5 - دلداری امام عصر ( عج ) به یکی از دوستان ابراهیم بن محمد ...

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

لبخند پیامبر صلی الله علیه و آلهروزی پیامبر اکرم صلی الله عل...

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط