𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞

𝒻𝒶𝓁ℯ;🌞
زمان حال:
تابستون ها تو یتیم خونه خیلی سخت میگذره مخصوصا اگر دوستی نداشته باشی.
دختر سخت مشغول نوشتن رومان بود.
اون داشت فصل آخر رومانش رو مینوشت.
دوتا شخصیت فیک که کار های واقعی انجام میدن.
اوو این فاجعست.
البته وقتی دلخوشی نداشته باشی و
فقط خودت باشی خودت…چاره ی دیگه ای نیست.
اولین روز تابستون با فیک نوشتن میگذره.
اون دوست داشت ساعت هاا بشینه پای
نوشتن اما کارهای دیگه مگه این اجازه رو
میدادن؟هه اون پیرزن بی اعصاب که نمیزاشت یک نفس راحت بکشن.
یورا…حالش از اون زن بهم میخورد.‌
همه ی ما بی خبر از سرنوشتمون زندگی
میکنیم اما سرنوشتمون نمیتونه بدون ما
زندگی کنه.
میا از این میترسید که تا زمان مرگش
تو پرورشگاه بمونه.
اون تصمیم گرفت که کمی به بیرون بره
و حالش رو عوض کنه.
لباسش رو عوض کرد کرد و دفترش رو
بست.دفترش رو زیر لباسای کمدش
قایم کرد.موهای بلندش رو از دو طرف بافت
و کمی چتری هاش رو مرتب کرد.
از در یتیم خونه بیرون رفت و با
بچه ی گربه ی قشنگی رو به رو شد.
فکر کرد اون گربه مثل خودش پی سرپرسته
اما وقتی داشت به سمتش میرفت گربه
ی بزرگی تری که میخورد مادرش باشه
نظرش رو جلب کرد.
چه میشه کرد همه که مثل هم نیستن.
اون از اون جا دور شد و به سمت پارکی‌
که داخل مسیر بود رفت.هر از گاهیی پیش
میومد به اینجا.بعد از چند دقیقه از سر جاش
بلند شد و شروع کرد به قدم زدن.
کاپل هایی رو میدید که باهم در حال قدم
زدن هستن.واقعا دلش یک پارتنر خوب میخواست…اما اون هنوز۱۴سالش بود.
البته که کسی هم نمیخواست باهاش
باشه چون اون یک دختر بچه ی
یتیم بود.میدونین هر چقدر علم پیشرفت کنه
افکار بعضی آدما تغیر نمیکنه.
میا هیچ کاری تو این شهر نداشت.
هیچ دوست و هیچ خانواده ای هم نداشت.
بی هدف خیابون هارو متر میکرد.
………….
وارد یتیم خونه شد که چشمش به اون
پیرزن خرفت افتاد.
میا ترسید که بخاطر تا این ساعت بیرون
موندش تنبیه چون ساعت۱۰شب واقعا
برای یک دختر۱۴ساله دیر بود.اونم دختری
که مسعولیت داشت.
بر خلاف تصورش یورا با مهربونی باهاش
برخورد کرد
یورا:سلام عزیز دلم…راستش امشب یکی قراره‌
بیاد اینجا برای انتخاب فرزند.من میدونم
که دختری به زیبایی تو حتما انتخاب میشه.
میا:اجوما من نمی…
یورا:برو یکم به خودت برس لباس های
خاصت رو بپوش ساعت ۳شب قراره بیاد. میدونم که تا اون موقعه بیدارین و مشغولین.
میا:اجوما…من تو اتاقم تنهام و سرگرمی
ندارم…نمیتونم بیدار باشم
……………..
از این بدتر نمیشه.
الان ساعت۲شبه ‌‌و میا الکی بیدار مونده.
تصمیم گرفت یک رومان کوتاه تک‌ شاتی
بنویسه.اینکار بهش آرامش میداد.
خورشید:
در یکی از روز های گرم تابستان…مردی
سرد‌ و خشن برای برطرف کردن مشکل هایی
یک‌ دختر به زیبایی ماه…روشنایی مثل خورشید
به فرزند خوندگی قبول میکنه…اون دختر
که هیچ هیجانی نداشت اسیر دست اون
مرد شده بود.هروز شکنجه و گشنگی،
طبیعتا پرورشگاه بهتر بود.
روز ها همینطور میگذشت و میگذشت…
که یکی از روز های پاییزی دختر در کمال
ناباوری شاهد اعتراف پدرش خونده اش
شد.
اما چه چیزی براشون رقم خورده بود؟


سلام..حالتون چطوره؟
میدونم مدت زیادی نبودم..اگر درخواستی داشتین بهم بگین…از الان بهشون جواب میدم
دیدگاه ها (۳)

پارت ۹ — یک اتفاق سادهچند روز دیگه هم گذشت.یورا کم‌کم داشت ب...

پارت ۳ساعت ۱ و ۱۵ دقیقه شب_نویسنده "کارن":تو راه جونگکوک محک...

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۶

با تو! همیشه پارت ۲

پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط