چپتر چهارم: خونِ سرد در رگ‌های سانو

چپتر چهارم: خونِ سرد در رگ‌های سانو
موضوع: غافلگیری مرگبار

درگیری در عمارت به اوج خود رسیده بود. دود و صدای شلیک‌ها، فضای راهروها را مسموم کرده بود. مایکی، سانزو، هایتانی‌ها و کاکوچو، همگی در سالن اصلی که به اتاق هانا نزدیک بود، محاصره شده بودند. آن‌ها با موج بعدی مهاجمان روبرو شدند، اما ناگهان فریادی از سمت اتاق هانا، تمام حرکات آن‌ها را متوقف کرد.

«دست‌ها بالا! تکون بخورید، این دختر کوچولو می‌میره!»

مایکی با سرعت چرخید. قلبش برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. یکی از سربازان باند مقابل، هانا را از گوشه‌ای گرفته بود و لوله‌ی سرد و فلزی یک کلت را مستقیم روی پیشانی کوچک او فشار داده بود. هانا بی‌حرکت بود، اما چشمانش لرزش داشت.

مایکی، که همیشه از هیچ‌کس نمی‌ترسید، حالا با چشمان نگران و دستان لرزان فریاد زد: «اگه اسیب ببینه جنازت رو برای خانوادت میفرستم !»

سانزو که از دیدن هانا در این وضعیت از شدت خشم و جنون در حال ترکیدن بود، با اسلحه‌اش به سمت جلو هجوم برد، اما مایکی با فریادی خشمگین او را متوقف کرد: «سانزو، نرو! اگه تکون بخوری، تمومه!»

هایتانی‌ها هم آماده‌ی حمله بودند، اما آن‌ها هم می‌دانستند که یک شلیک ساده می‌تواند تمام نقشه‌های مایکی برای محافظت از دختر را نابود کند. فضا در اوج تنش، در سکوتی مرگبار فرو رفت.

اما چیزی که در آن اتاق جریان داشت، با آنچه بانتن تصور می‌کرد، متفاوت بود.

هانا، در حالی که لوله‌ی اسلحه را روی پیشانی‌اش حس می‌کرد، ناگهان تغییر کرد. آن ترس و لرزش ناپدید شد و جای خود را به یک آرامشِ ترسناک داد. او به آرامی دستش را به سمت پشت سرش، جایی که موهای بلند مشکی و پرپشتش قرار داشت، برد. از میان موهایش، چیزی براق و فلزی نمایان شد؛ یک کانزاشی (گیر سر) که در واقع یک خنجر بسیار ظریف بود.

در کسری از ثانیه، قبل از اینکه سرباز بتواند ماشه را فشار دهد، هانا با حرکتی سریع و دقیق، مانند یک مار، خنجر را از میان موهایش بیرون کشید و با تمام قدرتی که در بدن کوچک خود داشت، آن را مستقیماً در شاهرگ گردن سرباز فرو کرد.

صدای خرد شدن بافت بدن و خروج خون، در اتاق پیچید. سرباز، که حتی فرصت حرکت کردن نداشت، با چشمانی گرد شده به هانا خیره شد. خون گرم و تیره، به صورت هانا پاشید، اما او حتی پلک هم نزد. او با خونسردی مطلق، در حالی که سرباز در آغوشش جان می‌داد، ایستاد و با نگاهی خالی و بی‌روح، به جسد در حال مرگ او خیره شد. او حتی لرزشی در دست‌هایش نداشت.

مایکی، سانزو و هایتانی‌ها، همگی در جای خود خشکشان زده بود. آن‌ها منتظر بودند که هانا گریه کند، یا از وحشت از پا بیفتد، اما آنچه دیدند، چیزی فراتر از انتظارشان بود. آن‌ها نه یک قربانی، بلکه یک هیولا را دیده بودند. هیولایی که از خون خودِ مایکی ساخته شده بود.
دیدگاه ها (۸)

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هفتم: شلیک---چاقو پرواز کرد.به سمتِ ه...

ادامه

کسخلان گروگان

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑صبح روز بعد، جیمین زودتر از...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ قسمت ۱۱ صدای بسته شدن در،...

چند پارتیپارت ۲ماشین با سرعتی سرسام‌آور در جاده‌ی ساحلیِ خلو...

پارت ۱۲: طوفان در راه استسکوتِ سنگینی اتاق کنترل رو فرا گرفت...

p7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط