پارت ۷۴

پارت ۷۴

بعد از چند دقیقه...

جونگ‌کوک و هانا با کمک نیروهای حراست از بین خبرنگارها عبور کردند و وارد ساختمان شدند.

همین که در آسانسور بسته شد...

برای اولین بار سکوت بینشان حاکم شد.

هانا نفس عمیقی کشید.

ـ باورم نمی‌شه...

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

ـ از چی؟

ـ اینکه جوابم رو جلوی اون همه آدم گفتم.

جونگ‌کوک لبخند محوی زد.

ـ منم انتظارش رو نداشتم.

چند لحظه بعد، آرام ادامه داد:

ـ ولی... ممنونم.

هانا نگاهش را به در آسانسور دوخت.

ـ هنوز ازت ممنون نباش.

این فقط یه قرارداد...

نه چیز دیگه.

جونگ‌کوک بدون ناراحت شدن سر تکان داد.

ـ می‌دونم.

...

داخل دفتر مدیرعامل...

آقای چوی از دیدن آن دو نفس راحتی کشید.

ـ بالاخره...

جونگ‌کوک گفت:

ـ لطفاً وکیل شرکت رو خبر کن.

ـ برای تنظیم قرارداد؟

ـ بله.

...

نیم ساعت بعد...

وکیل شرکت وارد اتاق شد.

نسخه‌ی اولیه‌ی قرارداد روی میز قرار گرفت.

هانا با دقت تک‌تک بندها را خواند.

بعد خودکارش را برداشت.

ـ این بند باید تغییر کنه.

وکیل متعجب پرسید:

ـ کدوم بند؟

ـ اینجا نوشته محل زندگی رو فقط مدیرعامل تعیین می‌کنه.

من این رو قبول ندارم.

جونگ‌کوک بدون لحظه‌ای مکث گفت:

ـ تغییرش بدین.

وکیل یادداشت کرد.

هانا دوباره ادامه داد.

ـ این بند هم.

هیچ‌کدوم از ما حق نداریم بدون اجازه وارد حریم شخصی هم بشیم.

ـ اصلاحش کنید.

ـ و...

هر تصمیمی که به زندگی شخصی مربوط باشه، باید با رضایت هر دو نفر باشه.

جونگ‌کوک لبخند زد.

ـ اونم اضافه کنید.

آقای چوی با لبخند زیر لب گفت:

ـ فکر کنم این قرارداد بیشتر به نفع خانم هاناست.

جونگ‌کوک در حالی که نگاهش از روی هانا برداشته نمی‌شد، جواب داد:

ـ قرار هم همین بود.

...

بعد از دو ساعت...

آخرین نسخه‌ی قرارداد آماده شد.

وکیل برگه‌ها را جلو گذاشت.

ـ فقط امضاها مونده.

هانا خودکار را برداشت...

اما قبل از اینکه امضا کند، مکث کرد.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

فقط منتظر ماند.

هانا آرام گفت:

ـ یه سؤال آخر.

ـ بپرس.

ـ بعد از امضای این قرارداد...

اگه یه روز واقعاً از بودن کنار من خسته شدی...

چی؟

جونگ‌کوک چند ثانیه به او نگاه کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ اون روز...

اولین کسی که حقیقت رو بهت می‌گه، خودم هستم.

من هیچ‌وقت بهت دروغ نمی‌گم.

هانا لبخند خیلی کمرنگی زد.

این دقیقاً همان جوابی بود که لازم داشت.

خودکار را روی برگه گذاشت.

و امضایش را نوشت.

چند ثانیه بعد...

جونگ‌کوک هم امضا کرد.

وکیل قرارداد را بست.

ـ تبریک می‌گم.

از این لحظه...

قرارداد ازدواج شما رسمیه.

جونگ‌کوک و هانا به هم نگاه کردند.

هر دو می‌دانستند...

این فقط آغاز یک داستان تازه است.

اما پشت درِ نیمه‌باز دفتر...

سئورا ایستاده بود.

او همه‌چیز را دیده بود.

لبخند تلخی زد و زیر لب گفت:

ـ فکر نکنید با امضای یه قرارداد...

برنده شدید.

من تازه بازی واقعی رو شروع می‌کنم.


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۷)

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

خوشگلم فیک نویسه @jeon_elmo

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط