ناز پروده عشق تو شدم ، جان منی

ناز پروده عشق تو شدم ، جان منی
درد خود با که بگویم که ، تو درمان منی
دین و دنیا و همه هستی من رفته به باد
هیچ سرمایه مـرا نیست ، تو ایمان منی
یاد تو روشنی ذهن پریشان من است
در شب تیره هـجران ، مه تـابـان منی
کور دل بودم و با عشق تو بینا شده ام
روشنـی بـاد ترا ، ای که تو چشمان منی
زنده کردم دل پژمرده به عشقت ، ای دوست
امشبی را در این خانهِ ، تو مهمان منی
دیدگاه ها (۳)

خنده های لب تو باز گرفتارم کردغمزه فرمودی و چشمان تو بیمارم ...

عاشقی جرم قشنگیست گرفتارم کردخواب بودم که شبی عشق تو بیدارم ...

ﮔﺮ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ؟ﺗﺸﻨ‌ﻪ ﯼ ﺭﻭﯼ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ ﺁ...

بعد یک عمر آشنایی ، آشنایت نیستم !خوب من ! دیگر شریک لحظه ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط