وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کرد

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.
مثلاً آرزو می‌کردم" برایم اسباب بازی بخرد؛
می‌گفت; «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.»
یا آرزو می‌کردم برم" بزرگترین شهربازیِ دنیا؛
می‌گفت; «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.»
یک شب پرسیدم;
«اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟»
گفت; «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.»
هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم.
اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛
پرسید; «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟»
گفتم; «شب‌ها نمی‌خوابم.»
گفت; «مگر چه آرزویی داری؟»
گفتم; «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.»

گفت; «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم,
به شرط آنکه بخوابی.......

````تقدیم به تمامی مادران ````
دیدگاه ها (۸)

ستاره ی من(پارت 1)

دنیا انیمه ℙ𝕒𝕣𝕥1سئورا دختری عاشق انیمه ومانهوا های تخیلی با ...

🌷السلام علیک یا امام الرئوف🌷🇮🇷السلام علیک و رحمه الله و برکا...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۲●•_شرلوک هلمز_سرم رو یه کم ت...

فیک جونگکوک

(باکوگو دوستت دارم ) پارت۲بعد از این که استاد ایزاوا و آلمای...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۲

سناریو جونگکوک

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط