## فصل ۱: روز اول مدرسه دان

## فصل ۱: روز اول مدرسه دان

### قسمت ۳

زنگ تفریح تموم شد و همه رفتن تو کلاس. آنیا هنوز از اون ضربهی توپ عصبانی بود، ولی سعی میکرد خودش رو کنترل کنه. نشست سر جاش و دفترش رو باز کرد.

کیان که رد میشد، با صدای آروم گفت: «هنوز ناراحتی؟ ناراحت نشو عزیزم، فقط یه شوخی بود!»

آنیا بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: «من عزیز تو نیستم. و شوخی تو هم اصلاً خندهدار نبود.»

کیان خندید و رفت سر جاش. ولی دامیان که این صحنه رو دید، با نگرانی به آنیا نگاه کرد.

معلم اومد تو کلاس و درس شروع شد. آنیا سعی کرد حواسش رو به درس بده، ولی ذهنش پر از فکر بود. این سه تا قلدر قرار بود همیشه اذیتش کنن؟ چرا اینقدر با اون دشمنی داشتن؟

---

بعد از کلاس، آنیا رفت تو راهرو که یهو آیدن جلوش سبز شد. پشتش هم لوکاس و کیان بودن.

آیدن با لبخند مسخرهای گفت: «خب، بچهی جدید! یه قانون تو این مدرسه هست که باید یاد بگیری: هرکی با ما مخالفت کنه، روزهاش سیاه میشه!»

آنیا با خونسردی نگاهش کرد: «و اگه من نخوام قانون تو رو قبول کنم چی؟»

آیدن جلو اومد و نزدیک صورتش شد: «پس باید منتظر عواقبش باشی!»

همین موقع، یه دست اومد و آیدن رو عقب کشید. دامیان بود!

«بسه آیدن! بذار دختره راحت باشه. اون تازه اومده و کاری باهات نکرده.»

آیدن با عصبانیت به دامیان نگاه کرد: «تو چرا دخالت میکنی؟ مگه پدرت رئیس هیئت وزیرانه، نه رئیس مدرسه!»

دامیان محکم گفت: «مهم نیست پدرم کیه. مهم اینه که این کار تو درست نیست. حالا برو!»

آیدن چند لحظه به دامیان خیره شد، بعد با ناراحتی برگشت و با بقیه رفت. ولی قبل از رفتن، به آنیا گفت:

«این تموم نشد، آنیا! بهت قول میدم!»

آنیا نفس راحتی کشید و به دامیان نگاه کرد: «ممنون... ولی لازم نبود. خودم میتونستم از پسشون بربیام.»

دامیان خندید: «میدونم. ولی بعضی وقتا خوبه یه نفر کنارت باشه.»

آنیا لبخند زد. این پسر واقعاً فرق داشت...

---

همین موقع، آنیا یه چیزی رو دید که تعجب کرد. اون گوشهی راهرو، بکی وایستاده بود و بهشون نگاه میکرد. بکی با یه لبخند کوچیک به آنیا اشاره کرد و رفت.

آنیا با خودش فکر کرد: «بکی... اون کیه؟ چرا اینقدر بهم نگاه میکنه؟»

ولی وقت نکرد بهش فکر کنه، چون زنگ بعدی خورد و مجبور شد بره سر کلاس.

---

آخر روز، آنیا داشت از مدرسه بیرون میرفت که یه کاغذ از توی کیفش افتاد. خم شد و برداشتش. روی کاغذ نوشته بود:

**«امشب ساعت ۸، پشت مدرسه. یه سورپرایز برات دارم. — ؟»**

آنیا با تعجب به کاغذ نگاه کرد. کی اینو گذاشته تو کیفش؟ آیدن؟ کیان؟ لوکاس؟ یا... دامیان؟

دلش یه کم شور زد. ولی تصمیم گرفت بره. بالاخره... کنجکاویش بیشتر بود! 😏

**ادامه داره...**
دیدگاه ها (۰)

## فصل ۱: روز اول مدرسه دان### قسمت ۲آنیا رفت تو مدرسه و دنب...

---# 🌸 قسمت ۳: راز پشت دیوارها 🗝️یه هفته از همکاری آنیا با چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط