نهلازم نست
"
"نه،لازم نيست!"
اتمام جمله ات،مصادف شد با خنده آرومِ مرد.
بتادين رو،روىِ زخمِ دور مچت تنظيم و بعد كمى از اون مايع رو،روىِ زخمت ريخت.
"چه دختر كوچولوىِ شجاعى!"
هيسى از درد كشيدى و بعد لبِ پايينت رو گزيدى:
"بابا..اون ميدونه كه من پيش شمام؟"
جیهوپ بى توجه به سوالت،آروم روى زخمت رو فوت كرد و بعد،با احتياط و دقتِ كامل،پانسمان رو دور دستهات پيچيد.
زمانى كه از كارش مطمئن شد،دوباره نگاهش رو به چشمهات دوخت:
"تو دخترِ خوبِ باباتى،درست نميگم؟"
آبِ دهانت رو بزور قورت دادى.نميدونستى بايد چه جوابى به اين سوال بدى!
"من..تنها دخترِ بابامم!"
جیهوپ سرى تكون داد و با رسوندنِ دستش به قسمتى از موهات،درحالى كه به لشكرِ موهات چشم دوخته بود،لب زد:
"هوم ميدونم..روزيو كه از بهزيستى گرفتت رو يادمه یون هی..اون زمان من هم كنارش بودم!يادمه زمانى رو كه براى اولين بار ديدمت..كوچولو بودى!خيلى كوچولو!..اما هنوز هم همونى..هنوزهم كوچولويى یون هی!"
ناباورانه نگاهت رو بينِ چشم هاىِ وحشيش،چرخوندى.
"شما..من راجبه شما تاحالا نشنيده بودم!"
جیهوپ با حفظِ همون فاصله اندك،و درحالى كه روى زانوهاش نشسته بود؛نرم خنديد:
"اما من خيلى چيزها راجبت شنيدم بچه..از دور هم زياد تماشات كردم!مطمئنم فكر نكردى كه هميشه شانسى،از دردسرهايى كه درست ميكردى قسر در ميرى!اون شب توى بار،زمانى كه كارتِ شناسايى جعلى دادى و فقط ١٦سالت بود رو يادته؟رفتى داخل ،اما از شانس بدت لو رفتى و تو دردسر افتادى..فكر ميكنم خوب بخاطر دارى كه همه چيز با يه تماسِ تلفنى كه با صاحبِ بار گرفته شد،حل شد؛درست نميگم؟"
شوكه به چهره جذابِ مردِ مقابلت نگاه كردى.شخصى كه روبه روت قرار داشت دليلِ تمامِ قِسِر در رفتن هايى بود كه،فكر ميكردى بخاطر شانسته؟
"باورم نميشه!اون شما بوديد؟همه جا..تو تمامِ اين سالها..واقعا اين شما بوديد كه بهم كمك كرديد..؟"
جیهوپ بينِ نفسهاش خنديد و پلكِ آرومى زد،دقيق به چهره متعجبت نگاه كرد و با كمكِ زبانِ مادريش روسى،جمله اى رو تو فاصله چند سانتى از صورتت بيان كرد كه قرار نبود حالا حالا ها متوجه معنيش بشى:
"Ты разбудил(а) во мне давно забытое"
تلفظ:(تی رازبودیِ وا منُ داوِنُ زابوتِه)
"نه،لازم نيست!"
اتمام جمله ات،مصادف شد با خنده آرومِ مرد.
بتادين رو،روىِ زخمِ دور مچت تنظيم و بعد كمى از اون مايع رو،روىِ زخمت ريخت.
"چه دختر كوچولوىِ شجاعى!"
هيسى از درد كشيدى و بعد لبِ پايينت رو گزيدى:
"بابا..اون ميدونه كه من پيش شمام؟"
جیهوپ بى توجه به سوالت،آروم روى زخمت رو فوت كرد و بعد،با احتياط و دقتِ كامل،پانسمان رو دور دستهات پيچيد.
زمانى كه از كارش مطمئن شد،دوباره نگاهش رو به چشمهات دوخت:
"تو دخترِ خوبِ باباتى،درست نميگم؟"
آبِ دهانت رو بزور قورت دادى.نميدونستى بايد چه جوابى به اين سوال بدى!
"من..تنها دخترِ بابامم!"
جیهوپ سرى تكون داد و با رسوندنِ دستش به قسمتى از موهات،درحالى كه به لشكرِ موهات چشم دوخته بود،لب زد:
"هوم ميدونم..روزيو كه از بهزيستى گرفتت رو يادمه یون هی..اون زمان من هم كنارش بودم!يادمه زمانى رو كه براى اولين بار ديدمت..كوچولو بودى!خيلى كوچولو!..اما هنوز هم همونى..هنوزهم كوچولويى یون هی!"
ناباورانه نگاهت رو بينِ چشم هاىِ وحشيش،چرخوندى.
"شما..من راجبه شما تاحالا نشنيده بودم!"
جیهوپ با حفظِ همون فاصله اندك،و درحالى كه روى زانوهاش نشسته بود؛نرم خنديد:
"اما من خيلى چيزها راجبت شنيدم بچه..از دور هم زياد تماشات كردم!مطمئنم فكر نكردى كه هميشه شانسى،از دردسرهايى كه درست ميكردى قسر در ميرى!اون شب توى بار،زمانى كه كارتِ شناسايى جعلى دادى و فقط ١٦سالت بود رو يادته؟رفتى داخل ،اما از شانس بدت لو رفتى و تو دردسر افتادى..فكر ميكنم خوب بخاطر دارى كه همه چيز با يه تماسِ تلفنى كه با صاحبِ بار گرفته شد،حل شد؛درست نميگم؟"
شوكه به چهره جذابِ مردِ مقابلت نگاه كردى.شخصى كه روبه روت قرار داشت دليلِ تمامِ قِسِر در رفتن هايى بود كه،فكر ميكردى بخاطر شانسته؟
"باورم نميشه!اون شما بوديد؟همه جا..تو تمامِ اين سالها..واقعا اين شما بوديد كه بهم كمك كرديد..؟"
جیهوپ بينِ نفسهاش خنديد و پلكِ آرومى زد،دقيق به چهره متعجبت نگاه كرد و با كمكِ زبانِ مادريش روسى،جمله اى رو تو فاصله چند سانتى از صورتت بيان كرد كه قرار نبود حالا حالا ها متوجه معنيش بشى:
"Ты разбудил(а) во мне давно забытое"
تلفظ:(تی رازبودیِ وا منُ داوِنُ زابوتِه)
- ۳.۸k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط