خدایـــــــــــا دلم به ســـــان قبله نماست

خدایـــــــــــا دلم به ســـــان قبله نماست
وقتی عقربه اش به سمت " تــــو " می ایستد . . .
آرام می شــــ‌ـــ‌‌ـود
دیدگاه ها (۲)

خدایا…هر آنچه در توانم بود با تمام دلم انجام دادمو برای آنچه...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وپنجم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به یون خیره بود.ـ «...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت نــه 𓆪 🖤🥀جیمین چراغ قوه‌ی گوشی‌اش ر...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۶ — نقشه‌ی مشکوکجونگکوک با قیافه‌ای کامل...

🧁 پارت هجدهم | اعتراف زیر نور ستاره‌هابعد از پایان مراسم، بی...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۴ات با شنیدن حرف جونگکوک، آرام ب...

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

P : 25

رمان: «از تو متنفرم»پارت ۷۰ ساعت دقیقاً هفت بود.آریانا وارد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط