#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۸۶: احضار ته‌سون
سوآ و تهیونگ با عجله اما بی‌سر‌وصدا وارد آشپزخانه شدند.
فضا مثل همیشه شلوغ بود.
بخار از قابلمه‌ها بالا می‌رفت، صدای برخورد ظرف‌ها می‌آمد و سرآشپز هم طبق معمول با آن ابهت ترسناکش این طرف و آن طرف می‌چرخید؛ انگار اگر پنج ثانیه او را نادیده بگیری، شخصاً تو را داخل دیگ می‌اندازد.
سوآ رفت سر میز کارش و دوباره مشغول مرتب کردن ظرف‌ها و آماده کردن مواد شد.
تهیونگ هم در جای خودش ایستاد و چاقو را برداشت.
زیر لب گفت:
— خیلی خب… امروز فقط سبزی، بدون انفجار، بدون فلفل، بدون مرگ.
سوآ خنده‌اش گرفت.
— آفرین، پیشرفت کردی.
تهیونگ با وقار مصنوعی گفت:
— من همیشه در حال رشد و شکوفایی‌ام.
سوآ زیر لب گفت:
— بیشتر در حال خرابکاری‌ هستی.
تهیونگ خواست جواب بدهد که همان لحظه، صدای قدم‌های محکمی از سمت در آشپزخانه آمد.
چند نفر ناخودآگاه سرشان را بلند کردند.
یک نگهبان درباری، با لباس رسمی و چهره‌ای خشک، داخل شد.
نگاهش در آشپزخانه چرخید.
بعد با صدای بلند گفت:
— ته‌سون کیه؟
برای یک لحظه، سوآ حس کرد دلش فرو ریخت.
تهیونگ اما خیلی عادی سر بلند کرد و گفت:
— من هستم قربان...چیزی شده؟
نگهبان یک قدم جلو آمد.
— پادشاه فرمودن با شما کار دارن هرچه زودتر خودتون رو به اتاق ایشون برسونید.
دست سوآ بی‌اختیار روی لبه میز محکم شد.
نگاهش سریع سمت تهیونگ رفت.
نگهبان بدون حرف اضافه برگشت و از آشپزخانه بیرون رفت.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد همهمه‌ی آرامی بین چند آشپز پیچید.
— پادشاه با اون کار داره؟ برای چی؟ نکنه دوباره یه خرابکاری کرده؟
تهیونگ خیلی خونسرد چاقو را روی میز گذاشت.
اما سوآ رنگش کمی پریده بود.
آهسته نزدیکش شد و گفت:
— یعنی برای چی صدات زده؟...نکنه چیزی شده؟
تهیونگ نگاهش کرد.
نگرانی توی چشم‌های سوآ کاملاً معلوم بود.
برای همین، خیلی طبیعی و آرام دستش را گرفت.
آن‌قدر کوتاه و حساب‌شده که کسی جلب توجه نکند.
بعد آهسته گفت:
— سوآ…پادشاه می‌دونه من کی‌ام طبیعیه که گاهی بخواد پسر خودش رو صدا بزنه.
سوآ با استرس گفت:
— ولی اگه...
تهیونگ خیلی آرام میان حرفش پرید.
— هی چیزی نمی‌شه...نگران نباش.
لحنش این بار برخلاف شوخی‌های همیشه‌اش، واقعاً مطمئن بود.
سوآ کمی آرام‌تر شد، اما هنوز دلش شور می‌زد.
— مطمئنی؟
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
— آره فقط احتمالاً می‌خواد ببینه هنوز قصر رو روی سرمون خراب نکردم یا نه.
سوآ با وجود استرسش، خیلی کم خندید.
— این احتمال اصلاً کم نیست.
تهیونگ با شیطنت گفت:
— می‌بینی؟ پس نگران من نباش.
بعد خیلی آرام دستش را رها کرد.
یک قدم عقب رفت.
— زود برمی‌گردم.
سوآ نگاهش کرد.
— مواظب باش.
تهیونگ سرش را تکان داد.
بعد از آشپزخانه بیرون رفت.
راهروهای قصر دوباره همان سکوت سنگین همیشگی را داشتند.
تهیونگ با قدم‌های آرام اما مطمئن جلو می‌رفت.
چند پیچ را رد کرد، از کنار پنجره‌های بلند و دیوارهای پرزرق‌وبرق گذشت، تا بالاخره جلوی اتاق پادشاه رسید.
چند ثانیه روبه‌روی در ایستاد.
نفس کوتاهی کشید.
بعد دستش را بالا آورد…
و به در زد.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۴)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۵: احضار غیرمنتظرهچند خدمتکار آمدند و دسر...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۴: دسر خطرناکچند دقیقه بعد…سوآ با دقت مشغ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰۸: صبحی که آرام نبودنور صبح از پنجره‌های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط