پارت ۷۴
پارت ۷۴
کیان : خب حالا خفه شو
ویکتوریا : حتما باید خفه شم
کیان : خیلی داری میری رو مخم
ویکتوریا : ببخشید
کیان : خب حالا شما مایا خانم
مایا : دارم میگم من کار اشتباهی انجام ندادم و اینکه سرش شکست هم کار درستی بوده
* صورتشو گرفتم *
کیان : هوی حواست به حرف هایی که میزنی باشه فهمیدی؟
مایا: اینکه دو تا خواهر دعوا کنن عادیه
کیان : رزت یه بار بهت توضیح داد که شما خواهر نیستین و هنوز میگی که خواهرشی
مایا : اون قبول نمیکنه که ما خواهریم یه جور هایی خواهر ناتنی
منو رزت یه جا بزرگ شدیم تا وقتی که اون بابای ج*نده اش اومد بابای من خیلی خوشحال بود که دوک مرده ولی رویاش الکی بود پس خواست که اونو بکشه ولی به لطف رزت باز هم این اتفاق و خودش کشته شد پس منم اومدم انتقام بگیرم
کیان : به نظرت شما از اینکه رزت و میزدین به عنوان یه خدمتکار میدیدینش کار درستیه
مایا : اممم شاید به هر حال اون برای اینکه خدمتکار باشه بزرگ شده و اینکه رزت خیلی ضعیف بود ولی تعجب میکنم الان اینقدر خوب شده باشه ولی هنوز هم ه*رزه است
تعجب نمیکنم که جادو نگرفته چونکه لیاقت جادو گرفتن رو نداشته
کیان : تو خودت هم جادو نداری پس حرف مفت نزن
مایا: من حرف مفت میزنم؟
کیان : آره به شدت
* شروع کرد خندیدن بهش سیلی زدم *
مایا : آخخخ
کیان : تو واقعا دلت مرگ میخواد
* از کلاس رفتم بیرون و رفتم پیش رزت *
رزت : چیشد؟
کیان : هیچی
رزت : آها
* یهو ویکتوریا اومد داخل همراه مایا*
مایا : سلام خواهر یا بهتره بهت بگم ه*رزه
ویکتوریا : از نظرم ج*نده بیشتر بهت میاد
کیان : شما اومدین اینجا چه گوهی بخورین؟
ویکتوریا : این چجور صحبت کردند با دوست دخترته
کیان : حرف مفت نزن حوصله ندارم
ویکتوریا : آخه چجور دلت میاد با من اینطوری صحبت کنی
کیان : خیلی هم خوب دلم میاد آخه کدوم آدم عاقلی عاشق تو میشه
* اومد نزدیکم *
کیان : خب حالا خفه شو
ویکتوریا : حتما باید خفه شم
کیان : خیلی داری میری رو مخم
ویکتوریا : ببخشید
کیان : خب حالا شما مایا خانم
مایا : دارم میگم من کار اشتباهی انجام ندادم و اینکه سرش شکست هم کار درستی بوده
* صورتشو گرفتم *
کیان : هوی حواست به حرف هایی که میزنی باشه فهمیدی؟
مایا: اینکه دو تا خواهر دعوا کنن عادیه
کیان : رزت یه بار بهت توضیح داد که شما خواهر نیستین و هنوز میگی که خواهرشی
مایا : اون قبول نمیکنه که ما خواهریم یه جور هایی خواهر ناتنی
منو رزت یه جا بزرگ شدیم تا وقتی که اون بابای ج*نده اش اومد بابای من خیلی خوشحال بود که دوک مرده ولی رویاش الکی بود پس خواست که اونو بکشه ولی به لطف رزت باز هم این اتفاق و خودش کشته شد پس منم اومدم انتقام بگیرم
کیان : به نظرت شما از اینکه رزت و میزدین به عنوان یه خدمتکار میدیدینش کار درستیه
مایا : اممم شاید به هر حال اون برای اینکه خدمتکار باشه بزرگ شده و اینکه رزت خیلی ضعیف بود ولی تعجب میکنم الان اینقدر خوب شده باشه ولی هنوز هم ه*رزه است
تعجب نمیکنم که جادو نگرفته چونکه لیاقت جادو گرفتن رو نداشته
کیان : تو خودت هم جادو نداری پس حرف مفت نزن
مایا: من حرف مفت میزنم؟
کیان : آره به شدت
* شروع کرد خندیدن بهش سیلی زدم *
مایا : آخخخ
کیان : تو واقعا دلت مرگ میخواد
* از کلاس رفتم بیرون و رفتم پیش رزت *
رزت : چیشد؟
کیان : هیچی
رزت : آها
* یهو ویکتوریا اومد داخل همراه مایا*
مایا : سلام خواهر یا بهتره بهت بگم ه*رزه
ویکتوریا : از نظرم ج*نده بیشتر بهت میاد
کیان : شما اومدین اینجا چه گوهی بخورین؟
ویکتوریا : این چجور صحبت کردند با دوست دخترته
کیان : حرف مفت نزن حوصله ندارم
ویکتوریا : آخه چجور دلت میاد با من اینطوری صحبت کنی
کیان : خیلی هم خوب دلم میاد آخه کدوم آدم عاقلی عاشق تو میشه
* اومد نزدیکم *
- ۲.۴k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط