تک پارتی:وقتی میخواست سوپرایزت کنه ولی...ادامه:
تک پارتی:وقتی میخواست سوپرایزت کنه ولی...ادامه:
پوزخند زد و دست به سینه شد:"پس چیه؟ نکنه چون لیاقتمو نداشتن ردم کردن؟؟"
_"خب اره چرا که نه..داستانت چی کم داشت که باید ردت کنن؟"
"اونا خیلی بیشتر از منو تو میدونن حتما خوب نبوده که رد کردن''
جیمین چند لحظه سکوت کرد..باورش نمیشد اون انقدر زود نا امید شه..به دختر نزدیک تر شد..چونشو گرفت سرشو بالا اورد..چشمایی که همیشه میدرخشیدن ، الان خیس بود.
_"اوه..عزیزم!"
سر دختر رو نوازش کرد..دستشو به طرف کمرش برد و اروم اونو کشید تو بغل خودش..هارین نتونست بغضی که این همه مدت نگه داشته بود رو بیشتر نگه داره
شونه هاش آروم میلرزیدن..موهاشو نوازش کرد
هارین خودشو تو بغل جیمین بیشتر جا کرد.
_"م..من همه تلاشمو کردم..چرا..چرا هرکاری میکنم بی فایدست؟"
همینطور که سر دختر رو نوازش میکرد گفت:"تقصیر تو نیست..تو تلاشتو کردی..حیف اون همه تلاش نیست که الان بخوای تسلیم بشی عزیزکم؟؟ "
اینو اروم دم گوشش گفت..صدای هق هق های هارین کمتر شده بود..انگار یکم اروم تر شده بود
چند دقیقه به همون حالت مونده بودن..
"میدونی اون کاپ کیک ها برای چیه؟"
هارین سرشو بالا اورد..جیمین اونو اروم از خودش جدا کرد:"میخواستم موفقیتت رو باهم جشن بگیریم"
یکی از کاپ کیک هارو دستش گرفت و شمع کوچیکی رو گذاشت با کبریت شمع رو روشن کرد
دستشو گرفت و نوازشش کرد:"قول بده هیچوقت جا نزنی و باز هم تلاشتو بکنی!"
هارین با چشمای خیسش لبخند شیرینی زد:"قول میدم"
جیمین لبخند پررنگی زد:"پس بیا تسلیم نشدنتو جشن بگیریم!"
The end
امیدوارم لذت برده باشید
نظر صادقانتون رو بهم بگید و با لایک و کامنت های قشنگتون خوشحالم کنید ❤️
پوزخند زد و دست به سینه شد:"پس چیه؟ نکنه چون لیاقتمو نداشتن ردم کردن؟؟"
_"خب اره چرا که نه..داستانت چی کم داشت که باید ردت کنن؟"
"اونا خیلی بیشتر از منو تو میدونن حتما خوب نبوده که رد کردن''
جیمین چند لحظه سکوت کرد..باورش نمیشد اون انقدر زود نا امید شه..به دختر نزدیک تر شد..چونشو گرفت سرشو بالا اورد..چشمایی که همیشه میدرخشیدن ، الان خیس بود.
_"اوه..عزیزم!"
سر دختر رو نوازش کرد..دستشو به طرف کمرش برد و اروم اونو کشید تو بغل خودش..هارین نتونست بغضی که این همه مدت نگه داشته بود رو بیشتر نگه داره
شونه هاش آروم میلرزیدن..موهاشو نوازش کرد
هارین خودشو تو بغل جیمین بیشتر جا کرد.
_"م..من همه تلاشمو کردم..چرا..چرا هرکاری میکنم بی فایدست؟"
همینطور که سر دختر رو نوازش میکرد گفت:"تقصیر تو نیست..تو تلاشتو کردی..حیف اون همه تلاش نیست که الان بخوای تسلیم بشی عزیزکم؟؟ "
اینو اروم دم گوشش گفت..صدای هق هق های هارین کمتر شده بود..انگار یکم اروم تر شده بود
چند دقیقه به همون حالت مونده بودن..
"میدونی اون کاپ کیک ها برای چیه؟"
هارین سرشو بالا اورد..جیمین اونو اروم از خودش جدا کرد:"میخواستم موفقیتت رو باهم جشن بگیریم"
یکی از کاپ کیک هارو دستش گرفت و شمع کوچیکی رو گذاشت با کبریت شمع رو روشن کرد
دستشو گرفت و نوازشش کرد:"قول بده هیچوقت جا نزنی و باز هم تلاشتو بکنی!"
هارین با چشمای خیسش لبخند شیرینی زد:"قول میدم"
جیمین لبخند پررنگی زد:"پس بیا تسلیم نشدنتو جشن بگیریم!"
The end
امیدوارم لذت برده باشید
نظر صادقانتون رو بهم بگید و با لایک و کامنت های قشنگتون خوشحالم کنید ❤️
- ۲۸.۵k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط