📸 عکس آخر

📸 عکس آخر

پارت پنجم: «حقیقتی که هفت سال دیر رسید»

اما هنوز یه سؤال توی ذهنش بود.

دِیوید کجا بود؟

چرا بعد از اون همه سال هیچ خبری ازش نشده بود؟

اِلیسا تصمیم گرفت خودش دنبال جواب بگرده.

اسم‌هایی که دِیوید توی نامه نوشته بود رو جست‌وجو کرد.

تاریخ‌ها رو بررسی کرد.

گزارش‌های قدیمی رو خوند.

پرونده‌های خبری رو یکی‌یکی پیدا کرد.

تا اینکه به یه خبر قدیمی رسید.

خبری مربوط به همون سالی که دِیوید ناپدید شده بود.

عنوان خبر کوتاه بود:

«کشته شدن یکی از شاهدان پرونده‌ی بزرگ جنایی...»

اِلیسا ادامه‌ی خبر رو خوند.

تاریخ.

مکان.

جزئیات.

همه‌چیز با چیزهایی که دِیوید توی نامه نوشته بود، مطابقت داشت.

اما اسم کامل قربانی توی اون گزارش نبود.

اِلیسا بیشتر جست‌وجو کرد.

چندین گزارش دیگه پیدا کرد.

تا اینکه بالاخره اسم رو دید.

David Miller.

گوشی از دستش افتاد.

چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کرد.

دوباره اسم رو جست‌وجو کرد.

همون اسم.

همون پرونده.

همون تاریخ.

دِیوید...

سال‌ها قبل کشته شده بود.

همون زمانی که اِلیسا فکر می‌کرد دِیوید زندگی جدیدی برای خودش ساخته.

همون زمانی که فکر می‌کرد یه نفر دیگه رو انتخاب کرده.

اِلیسا روی زمین نشست.

نامه هنوز توی دستش بود.

و برای اولین بار فهمید تمام این سال‌ها...

از آدمی ناراحت بوده که اصلاً فرصت دفاع از خودش رو نداشته.


---

چند ساعت بعد، اِلیسا عکس آخر رو از کشوی میز بیرون آورد.

سال‌ها بود این‌طوری بهش نگاه نکرده بود.

دِیوید جلوی در ایستاده بود.

کیف روی شونه‌اش.

لبخند روی صورتش.

اِلیسا عکس رو به سینه‌اش چسبوند.

ـ من هیچ‌وقت ازت متنفر نبودم...

صداش شکست.

ـ فقط فکر می‌کردم تو منو دوست نداشتی.

اشک‌هاش روی عکس ریخت.

ـ چرا نگفتی؟

ولی دیگه جوابی نبود.

هفت سال تمام، اِلیسا فکر کرده بود دِیوید انتخاب کرده که ترکش کنه.

حالا فهمیده بود دِیوید انتخاب کرده بود خودش رو از زندگی اِلیسا حذف کنه تا اون زنده بمونه.

و دردناک‌ترین قسمت ماجرا این بود که اِلیسا حقیقت رو زمانی فهمیده بود که دیگه هیچ راهی برای گفتنش به دِیوید نداشت.

عکس رو کنار نامه گذاشت.

دستش رو روی صورت دِیوید کشید و خیلی آروم گفت:

ـ کاش فقط یه بار دیگه می‌تونستم ببینمت.

اتاق ساکت بود.

هیچ جوابی نیومد.

فقط صدای بارون از پشت پنجره شنیده می‌شد.

و روی میز، کنار نامه‌ای که هفت سال دیر رسیده بود...

آخرین عکس دِیوید هنوز لبخند می‌زد.

پایان.
دیدگاه ها (۰)

📸 عکس آخرپارت چهارم: «نامه‌ای که دیر رسید»هفت سال گذشته بود....

📸 عکس آخرپارت سوم: «باید از من متنفر بشی»شب، وقتی دِیوید به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط