spyfamily
spy×family
پارت °۶°
لوید شغلش رو به یه هتلدار خیلی مهم تغییر میده (یکی دیگه اونجا رو اداره میکنه و لوید فورجر به عنوان یه سیاستمدار اونجاست «کاراش رو فرانکی کرده » و روی در هتل زده فورجر)
خلاصه روز ها میگذره و میگذره و میگذره و دامیان و آنیا به عنوان یه دانش آموز امپراطوری آن......
بکی هم چندین هفته بعد به اونا ملحق میشه ولی چون دیرتر اومده یک کلاس باهاشون فاصله داره
توی کلاس آنیا و دامیان هم با توجه به هوش اونها سر میز میشینن
(دامیان و آنیا کناره هم میشینن)
فلش بک به خونه فورجر:
لوید: آنیا یادت باشه به دامیان یجوری بگی آدم بسیار مهمی شدیم فهمیدی؟
آنیا: باشه بابا بکی اومد دنبالم برم بای
(اونروز با بکی میره مدرسه)
توی کلاس آنیا و دامیان کنار هم میشینن
دامیان زیر لب: خدایا باورم نمیشه اومدم کنار ایننن نشستم
آنیا: پسر دوم مگه دوستا نباید پیش هم بشینن؟
دامیان: کیییی... کی گفته ما دوستیمم؟
تو حتی تو سطح و لول ما هم نیستییی
آنیا با اون لبخند پسرکش:
پسر دوم....پدر من یه هتلدار معروفه ..
ما تقریبا درحد شمایییم..
دامیان: د...دروغ.. نگوووو پدرت یه روانشناسهه
آنیا: عا یادم رفت بگم بابام از اونوقع یه هتل داشت که تازه داشت روش کار میکرد تازه افتتاح شده خیلی بزرگه ... دم گوش دامیان: اون هتل خیلی معروفه...
امیدوارم حالا بزاری دوستت بشم هوم؟
دامیان: تا--تا با چشم خودم نبینم باور نمیکنممممم
بچه های کلاس: جدی اون هم به آدم معروفه ؟
وای باورمون نمیشه..
یکروز تعطیل
آنیا و دامیان جلو هتل قرار میزارن
آنیا با یک دامن خیلیییییی کوتاه و یه کراپ میره موهای رو دم اسبی بالا بسته
آنیا جلو هتله به ساعتش نگاه میکنه: این پسره منو کاشته اینجا؟
که یکهو دامیان میرسه:
به آنیا خیره شده واقعا عاشقش شده و تو دلش میگه: وای.... اون.... بی نظیره..
یکهو به خودش میاد و میبینه آنیا داره غر میزنه میگه: اومدممممم
آنیا: بیا .. اینم از هتل
دامیان: واو خیلی بزرگه برا شماست؟
آنیا: پسر دوم کوری؟ فورجر رو نمیبینی ؟؟
دامیان با قیافه عصبانی: کوررر نیستمممم کور خودتییییییثیییییی
(دامیان یه لباس ساده و یه شلوار پوشیده بود و کراوات داشت چون بعدش باید میرفت جایی)
آنیا چند قدم به دامیان نزدیک میشه .. کراواتش رو میگیره و دامیان رو میاره نزدیک خودش و میگه: حالا میتونم دوستت بشم هوم..؟
دامیان:🫀🫀🫀🫀🫀🫀🫀🫀قلب: گروم گروم گروم
دامیان تو قلبش: اصلااا من هیچوقت این وجه آنیا رو ندیده بودم . چکار کنم چکار کمنممممم
دامیان: چ....چیز..چیزه ها...خبببب ولمممم کن و میره عقب رو میگه: باشه قبول حالا میتونی دوستم باشی..ولی حد خودت رو بدون دختره ده....(نمیتونه بگه دهاتی چون حالا اون به پولداره )
آنیا: خب از دیدنت خوشوقت شدم خدافظ پسر دوم.. و برمیگرده و میره
ذهن آنیا: هه من واقعا هیچ حسی بهش ندارم .. بخشید پسر دوم ولی من مجبورم برای مأموریت بابا گولت بزنم. ....
منو ببخش ..
دامیان تا وقتی که آنیا از دیدش محو بشه نگاش میکنه
جیوز: دامیان ساما باید بریم
دامیان: بریم..
میره خونه
آنیا ناراحته
لوید : خوش...... انیا؟ این چه لباسیهههعع
چرا قیافت اینطوریععع
آنیا: مامان کو(با قیافه ناراحت)
لوید: سرکاره حالا بگو چتههه
آنیا:من باید به پسر دوم هتل رو نشون میدادم چون باور نمیکرد میخواستم برای اینکه جذبم بشه خوشگل بشم و چون نمیدونستم چطوری از بکی خواستم و اون من واینطوری کرد و من چند حرکت رو پسر دوم زدم و خب. اون دوستی منو قبول کرد بلاخره....(هنوز ناراحته )
لوید: خب این عالیه چرا ناراحتی
آنیا ذهنش: نه نه نمیتونم بگم ..
آنیا: هیچی خستم ..
لوید: اوکی
ذهن لوید: اگر میدونستم شغل اینقدر تاثیر داره زودتررررر اینکارو میکردمممممم مأموریت با موفقیت روبرو شده هه
(پارت بعدی رو الان میدم بای )
پارت °۶°
لوید شغلش رو به یه هتلدار خیلی مهم تغییر میده (یکی دیگه اونجا رو اداره میکنه و لوید فورجر به عنوان یه سیاستمدار اونجاست «کاراش رو فرانکی کرده » و روی در هتل زده فورجر)
خلاصه روز ها میگذره و میگذره و میگذره و دامیان و آنیا به عنوان یه دانش آموز امپراطوری آن......
بکی هم چندین هفته بعد به اونا ملحق میشه ولی چون دیرتر اومده یک کلاس باهاشون فاصله داره
توی کلاس آنیا و دامیان هم با توجه به هوش اونها سر میز میشینن
(دامیان و آنیا کناره هم میشینن)
فلش بک به خونه فورجر:
لوید: آنیا یادت باشه به دامیان یجوری بگی آدم بسیار مهمی شدیم فهمیدی؟
آنیا: باشه بابا بکی اومد دنبالم برم بای
(اونروز با بکی میره مدرسه)
توی کلاس آنیا و دامیان کنار هم میشینن
دامیان زیر لب: خدایا باورم نمیشه اومدم کنار ایننن نشستم
آنیا: پسر دوم مگه دوستا نباید پیش هم بشینن؟
دامیان: کیییی... کی گفته ما دوستیمم؟
تو حتی تو سطح و لول ما هم نیستییی
آنیا با اون لبخند پسرکش:
پسر دوم....پدر من یه هتلدار معروفه ..
ما تقریبا درحد شمایییم..
دامیان: د...دروغ.. نگوووو پدرت یه روانشناسهه
آنیا: عا یادم رفت بگم بابام از اونوقع یه هتل داشت که تازه داشت روش کار میکرد تازه افتتاح شده خیلی بزرگه ... دم گوش دامیان: اون هتل خیلی معروفه...
امیدوارم حالا بزاری دوستت بشم هوم؟
دامیان: تا--تا با چشم خودم نبینم باور نمیکنممممم
بچه های کلاس: جدی اون هم به آدم معروفه ؟
وای باورمون نمیشه..
یکروز تعطیل
آنیا و دامیان جلو هتل قرار میزارن
آنیا با یک دامن خیلیییییی کوتاه و یه کراپ میره موهای رو دم اسبی بالا بسته
آنیا جلو هتله به ساعتش نگاه میکنه: این پسره منو کاشته اینجا؟
که یکهو دامیان میرسه:
به آنیا خیره شده واقعا عاشقش شده و تو دلش میگه: وای.... اون.... بی نظیره..
یکهو به خودش میاد و میبینه آنیا داره غر میزنه میگه: اومدممممم
آنیا: بیا .. اینم از هتل
دامیان: واو خیلی بزرگه برا شماست؟
آنیا: پسر دوم کوری؟ فورجر رو نمیبینی ؟؟
دامیان با قیافه عصبانی: کوررر نیستمممم کور خودتییییییثیییییی
(دامیان یه لباس ساده و یه شلوار پوشیده بود و کراوات داشت چون بعدش باید میرفت جایی)
آنیا چند قدم به دامیان نزدیک میشه .. کراواتش رو میگیره و دامیان رو میاره نزدیک خودش و میگه: حالا میتونم دوستت بشم هوم..؟
دامیان:🫀🫀🫀🫀🫀🫀🫀🫀قلب: گروم گروم گروم
دامیان تو قلبش: اصلااا من هیچوقت این وجه آنیا رو ندیده بودم . چکار کنم چکار کمنممممم
دامیان: چ....چیز..چیزه ها...خبببب ولمممم کن و میره عقب رو میگه: باشه قبول حالا میتونی دوستم باشی..ولی حد خودت رو بدون دختره ده....(نمیتونه بگه دهاتی چون حالا اون به پولداره )
آنیا: خب از دیدنت خوشوقت شدم خدافظ پسر دوم.. و برمیگرده و میره
ذهن آنیا: هه من واقعا هیچ حسی بهش ندارم .. بخشید پسر دوم ولی من مجبورم برای مأموریت بابا گولت بزنم. ....
منو ببخش ..
دامیان تا وقتی که آنیا از دیدش محو بشه نگاش میکنه
جیوز: دامیان ساما باید بریم
دامیان: بریم..
میره خونه
آنیا ناراحته
لوید : خوش...... انیا؟ این چه لباسیهههعع
چرا قیافت اینطوریععع
آنیا: مامان کو(با قیافه ناراحت)
لوید: سرکاره حالا بگو چتههه
آنیا:من باید به پسر دوم هتل رو نشون میدادم چون باور نمیکرد میخواستم برای اینکه جذبم بشه خوشگل بشم و چون نمیدونستم چطوری از بکی خواستم و اون من واینطوری کرد و من چند حرکت رو پسر دوم زدم و خب. اون دوستی منو قبول کرد بلاخره....(هنوز ناراحته )
لوید: خب این عالیه چرا ناراحتی
آنیا ذهنش: نه نه نمیتونم بگم ..
آنیا: هیچی خستم ..
لوید: اوکی
ذهن لوید: اگر میدونستم شغل اینقدر تاثیر داره زودتررررر اینکارو میکردمممممم مأموریت با موفقیت روبرو شده هه
(پارت بعدی رو الان میدم بای )
- ۶.۲k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط