(✿) ظهور ازدواج (✿)
(✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۱۵۶ (♡)
جیمز سرفه زد و اروم گفت:خوبي؟
به زور ملافه رو دورم پیچیدم و تو تخت نشستم و سر
تکون دادم.
تنم میلرزید.
اروم بلند شدم.
نگاه هاي خيره شو روي خودم حس میکردم ولی
نمیتونستم نگاش کنم
اروم از اتاقش بیرون اومدم و رفتم تو اتاق و تخت خودم
اخ..
لرزون خودمو گوله کردم و پتو رو سفت دور خودم پیچیدم
و سعی کردم به هيچي
فك نكنم..
چشمامو از صداي مکالمه اي باز کردم
هوا روشن و صبح شده بود. به خودم نگاه کردم.
اخ.. لباس تنم نبود.. دیشب.. اوه.. لباسام تو اتاق جیمز جا مونده. به صداي بيرون گوش دادم.
انگار صداي جيمز بود..
جیمین -يعني چي ؟ يعني يه تاكسي ندارين؟
چی شده؟
و عصبي گفت: نخیر... لطف نکنین...
تاکسی چرا؟
اخ.. احتمالا دستش درد میکنه و نمیتونه رانندگی کنه.. صداي قدمهاشو شنیدم که اومد سمت اتاقم.
خواب الود غلت زدم سمت در..
سایه شو پشت در دیدم
انگار دو دل بود که صدام کنه یا نه...
دور شد.
اي مغرور..
لبخند عميقي زدم و بلند و شیطون گفتم انگار یه آقاي دست شکسته راننده مفتي ميخواد نه؟
صداي خنده شو از پشت در شنیدم. -ميخواي بیام برسونمت؟
جیمز اره خوش اخلاق بعد از این میشه؟
دیگه چه میشه کرد. چاره ای نیست. خمیازه کشیدم و گفتم الان حاضر میشم
و دست به چشماي خواب الودم کشیدم.
بلند شدم و ابي به دست و روم زدم و لباس پوشیدم و
اومدم بیرون. دوتايي زديم بيرون.
تو اسانسور خواب الود خودمو به دیوار چسبوندم و
چشمامو بستم.
دست به موهام کشید و گفت: خوابت میاد؟
اروم گفتم: اهوم..
نرم گفت:ببخشید..
نرم خندیدم و گفتم بخشیدم. دیگه تکرار نشه...
آسانسور وایستاد.
سوییچ رو از دستش کشیدم و رفتم پشت فرمون نشستم و
اونم کنارم جا گرفت.
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم و گفتم: چرا باز دستت
رو به دکتر نشون نميدي؟ شاید وضعش حاد باشه.. نگاش کردم و با حرص گفتم بگی خوبم ماشینو میکوبم تو
دیوار..
(♡)پارت ۱۵۶ (♡)
جیمز سرفه زد و اروم گفت:خوبي؟
به زور ملافه رو دورم پیچیدم و تو تخت نشستم و سر
تکون دادم.
تنم میلرزید.
اروم بلند شدم.
نگاه هاي خيره شو روي خودم حس میکردم ولی
نمیتونستم نگاش کنم
اروم از اتاقش بیرون اومدم و رفتم تو اتاق و تخت خودم
اخ..
لرزون خودمو گوله کردم و پتو رو سفت دور خودم پیچیدم
و سعی کردم به هيچي
فك نكنم..
چشمامو از صداي مکالمه اي باز کردم
هوا روشن و صبح شده بود. به خودم نگاه کردم.
اخ.. لباس تنم نبود.. دیشب.. اوه.. لباسام تو اتاق جیمز جا مونده. به صداي بيرون گوش دادم.
انگار صداي جيمز بود..
جیمین -يعني چي ؟ يعني يه تاكسي ندارين؟
چی شده؟
و عصبي گفت: نخیر... لطف نکنین...
تاکسی چرا؟
اخ.. احتمالا دستش درد میکنه و نمیتونه رانندگی کنه.. صداي قدمهاشو شنیدم که اومد سمت اتاقم.
خواب الود غلت زدم سمت در..
سایه شو پشت در دیدم
انگار دو دل بود که صدام کنه یا نه...
دور شد.
اي مغرور..
لبخند عميقي زدم و بلند و شیطون گفتم انگار یه آقاي دست شکسته راننده مفتي ميخواد نه؟
صداي خنده شو از پشت در شنیدم. -ميخواي بیام برسونمت؟
جیمز اره خوش اخلاق بعد از این میشه؟
دیگه چه میشه کرد. چاره ای نیست. خمیازه کشیدم و گفتم الان حاضر میشم
و دست به چشماي خواب الودم کشیدم.
بلند شدم و ابي به دست و روم زدم و لباس پوشیدم و
اومدم بیرون. دوتايي زديم بيرون.
تو اسانسور خواب الود خودمو به دیوار چسبوندم و
چشمامو بستم.
دست به موهام کشید و گفت: خوابت میاد؟
اروم گفتم: اهوم..
نرم گفت:ببخشید..
نرم خندیدم و گفتم بخشیدم. دیگه تکرار نشه...
آسانسور وایستاد.
سوییچ رو از دستش کشیدم و رفتم پشت فرمون نشستم و
اونم کنارم جا گرفت.
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم و گفتم: چرا باز دستت
رو به دکتر نشون نميدي؟ شاید وضعش حاد باشه.. نگاش کردم و با حرص گفتم بگی خوبم ماشینو میکوبم تو
دیوار..
- ۲۲.۴k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط