ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخ
ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن، اما آقای کیم طبق معمول دیر کرده بود.
همین که در باز شد، اَت از روی مبل بلند شد.
اَت: بالاخره تشریف آوردین آقای کیم!
تهیونگ کتش رو درآورد و خسته جواب داد:
تهیونگ: اَت، امشب حوصله ندارم. لطفاً شروع نکن.
اَت: من از ساعت شیش منتظرتم! یه پیام دادن انقدر سخته؟
تهیونگ: گفتم سرم شلوغ بود!
اَت: همیشه سرت شلوغه! منم زنتَم تهیونگ، نه یه غریبه که فقط شبها یادت بیفتم!
تهیونگ برگشت و با عصبانیت نگاهش کرد.
تهیونگ: بسه دیگه! هر روز همین بساطه! یه روزم نمیتونم بیام خونه و آرامش داشته باشم؟
اشک از گونههای اَت سرازیر شد. لبش رو گاز گرفت تا صدای گریهش درنیاد.
اَت: من فقط میخواستم امشب یه کم با شوهرم وقت بگذرونم...
بدون حرف دیگهای به سمت اتاق رفت.
تهیونگ با عصبانیت روی مبل نشست و دستش رو روی صورتش کشید.
چند دقیقه گذشت.
خونه بیش از حد ساکت شده بود.
نه صدای تلویزیون میاومد، نه صدای اَت که همیشه از آشپزخونه براش حرف میزد.
تهیونگ بلند شد و به سمت اتاق رفت. در نیمهباز بود.
اَت روی تخت نشسته بود، زانوهاش رو بغل کرده بود و آروم گریه میکرد.
همون لحظه تمام عصبانیت تهیونگ فروکش کرد.
آروم وارد اتاق شد.
تهیونگ: اَت؟
ات سریع اشکهاش رو پاک کرد.
اَت: برو بیرون، میخوام تنها باشم.
تهیونگ کنارش نشست.
تهیونگ: عشقم...
اَت: نگو عشقم! وقتی حوصلهمو نداری، لازم نیست نقش شوهر خوبه رو بازی کنی.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت. میدونست این بار واقعاً دلش رو شکسته.
تهیونگ: حق داری ازم ناراحت باشی.
اَت جواب نداد.
تهیونگ دستش رو به سمت دست اَت برد، اما وقتی دید خودش رو کنار کشید، دستش رو پس کشید.
تهیونگ: امروز سر کار خیلی عصبی بودم. ولی این دلیل نمیشه سر تو خالی کنم. اون حرفا رو نباید میزدم... ببخشید، باشه؟
اَت با صدای لرزون گفت:
اَت: تو حتی نمیدونی چقدر منتظرت موندم...
تهیونگ آروم بغلش کرد. این بار اَت مقاومت نکرد، فقط صورتش رو روی شونهش گذاشت و دوباره زد زیر گریه.
تهیونگ: گریه نکن، کوچولوی من... غلط کردم. نباید باهات اونجوری حرف میزدم.
موهاش رو نوازش کرد و چند بار آروم پیشونیش رو بوسید.
تهیونگ: قول میدم هیچوقت عصبانی نشم؛ و قول میدم عصبانیت خودمو سر تو خالی نکنم. تو نباید تاوان روز بد منو بدی.
اَت ازش فاصله گرفت و با چشمهای قرمز نگاهش کرد.
اَت: هنوز ازت ناراحتم.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
تهیونگ: باشه. چقدر وقت دارم رضایت خانومم رو جلب کنم؟
اَت: نمیدونم. شاید تا فردا!
تهیونگ: فردا؟! من تا اون موقع زنده نمیمونم، زن!
اَت با وجود اشکهاش خندهش گرفت.
تهیونگ سریع گفت:
تهیونگ: آهااا! خندیدی! یعنی بخشیده شدم؟
اَت: گمشو بابا! 😂
تهیونگ خندید و دوباره بغلش کرد.
تهیونگ: چشم، خانومم. ولی اول بیا باهم شام بخوریم. این دفعه خودم برات گرمش میکنم.
و اَت، با اینکه هنوز ته دلش کمی ناراحت بود، سرش رو روی شونهی شوهرش گذاشت.
#رمان_عاشقانه #رمان_جدید #رمان_ویسگون #فن_فیکشن
#کیم_تهیونگ #تهیونگ #BTS #Taehyung #V
#عاشقانه #زن_و_شوهری #دعوا_و_آشتی #حسادت #رمان_آنلاین #ویسگون #پارت_جدید #اکسپلور
همین که در باز شد، اَت از روی مبل بلند شد.
اَت: بالاخره تشریف آوردین آقای کیم!
تهیونگ کتش رو درآورد و خسته جواب داد:
تهیونگ: اَت، امشب حوصله ندارم. لطفاً شروع نکن.
اَت: من از ساعت شیش منتظرتم! یه پیام دادن انقدر سخته؟
تهیونگ: گفتم سرم شلوغ بود!
اَت: همیشه سرت شلوغه! منم زنتَم تهیونگ، نه یه غریبه که فقط شبها یادت بیفتم!
تهیونگ برگشت و با عصبانیت نگاهش کرد.
تهیونگ: بسه دیگه! هر روز همین بساطه! یه روزم نمیتونم بیام خونه و آرامش داشته باشم؟
اشک از گونههای اَت سرازیر شد. لبش رو گاز گرفت تا صدای گریهش درنیاد.
اَت: من فقط میخواستم امشب یه کم با شوهرم وقت بگذرونم...
بدون حرف دیگهای به سمت اتاق رفت.
تهیونگ با عصبانیت روی مبل نشست و دستش رو روی صورتش کشید.
چند دقیقه گذشت.
خونه بیش از حد ساکت شده بود.
نه صدای تلویزیون میاومد، نه صدای اَت که همیشه از آشپزخونه براش حرف میزد.
تهیونگ بلند شد و به سمت اتاق رفت. در نیمهباز بود.
اَت روی تخت نشسته بود، زانوهاش رو بغل کرده بود و آروم گریه میکرد.
همون لحظه تمام عصبانیت تهیونگ فروکش کرد.
آروم وارد اتاق شد.
تهیونگ: اَت؟
ات سریع اشکهاش رو پاک کرد.
اَت: برو بیرون، میخوام تنها باشم.
تهیونگ کنارش نشست.
تهیونگ: عشقم...
اَت: نگو عشقم! وقتی حوصلهمو نداری، لازم نیست نقش شوهر خوبه رو بازی کنی.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت. میدونست این بار واقعاً دلش رو شکسته.
تهیونگ: حق داری ازم ناراحت باشی.
اَت جواب نداد.
تهیونگ دستش رو به سمت دست اَت برد، اما وقتی دید خودش رو کنار کشید، دستش رو پس کشید.
تهیونگ: امروز سر کار خیلی عصبی بودم. ولی این دلیل نمیشه سر تو خالی کنم. اون حرفا رو نباید میزدم... ببخشید، باشه؟
اَت با صدای لرزون گفت:
اَت: تو حتی نمیدونی چقدر منتظرت موندم...
تهیونگ آروم بغلش کرد. این بار اَت مقاومت نکرد، فقط صورتش رو روی شونهش گذاشت و دوباره زد زیر گریه.
تهیونگ: گریه نکن، کوچولوی من... غلط کردم. نباید باهات اونجوری حرف میزدم.
موهاش رو نوازش کرد و چند بار آروم پیشونیش رو بوسید.
تهیونگ: قول میدم هیچوقت عصبانی نشم؛ و قول میدم عصبانیت خودمو سر تو خالی نکنم. تو نباید تاوان روز بد منو بدی.
اَت ازش فاصله گرفت و با چشمهای قرمز نگاهش کرد.
اَت: هنوز ازت ناراحتم.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
تهیونگ: باشه. چقدر وقت دارم رضایت خانومم رو جلب کنم؟
اَت: نمیدونم. شاید تا فردا!
تهیونگ: فردا؟! من تا اون موقع زنده نمیمونم، زن!
اَت با وجود اشکهاش خندهش گرفت.
تهیونگ سریع گفت:
تهیونگ: آهااا! خندیدی! یعنی بخشیده شدم؟
اَت: گمشو بابا! 😂
تهیونگ خندید و دوباره بغلش کرد.
تهیونگ: چشم، خانومم. ولی اول بیا باهم شام بخوریم. این دفعه خودم برات گرمش میکنم.
و اَت، با اینکه هنوز ته دلش کمی ناراحت بود، سرش رو روی شونهی شوهرش گذاشت.
#رمان_عاشقانه #رمان_جدید #رمان_ویسگون #فن_فیکشن
#کیم_تهیونگ #تهیونگ #BTS #Taehyung #V
#عاشقانه #زن_و_شوهری #دعوا_و_آشتی #حسادت #رمان_آنلاین #ویسگون #پارت_جدید #اکسپلور
- ۸۴۶
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط