روزی مردی از کنار رودخانه گذر میکرد.زنی با سطل اب دید.گفت
روزی مردی از کنار رودخانه گذر میکرد.زنی با سطل اب دید.گفت چطور زنها به رندی شهراند.زن فریاد زد و از مردم کمک خواست.مرد به التماس افتاد که من حرفی نزدم چرا باعث ابروی من میشی .وقتی مردم نزدیک میشدن.زن سطل اب روی خودش ریخت وبه مردم گفت این مرد مرا از رودخانه نجات داد مردم از مرد تشکر کردن ورفتن..مرد.در.بیابانها ناپدید گشته
- ۳۲۹
- ۱۰ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط