"صدای بی اجازه"
"صدای بی اجازه"
قسمت پانزدهم – صبح مدرسه و بوکسورِ خوابآلود
⏰ ساعت ۶ صبح...
صدای زنگ گوشی مثل مشت بوکسور خورد وسط خوابم.
با اون باند دور دستم، حس یه قهرمان شکستخورده رو داشتم که تازه از ناکاوت بیدار شده 😵🥊
چشمامو باز کردم، نور کم اتاق، نقاشیها، میز کتابخونی، همهش یه حس خونهی واقعی میداد.
ولی وای... امروز مدرسهست. اولین روز.
بلند شدم، رفتم جلوی آینه.
موهام؟ یه فاجعه.
چهرهم؟ انگار شب قبل با یه ارتش جنگیده بودم.
شروع کردم به آماده شدن. لباس فرم، کیف، یه نگاه به باند دور دستم—
گفتم بذار بمونه، شاید فکر کنن ورزشکارم 😎
یه حس اعتماد به نفس الکی ولی شیرین داشتم.
رفتم آشپزخونه، یه لقمه سریع، یه لیوان شیر، و یه نگاه به ساعت:
۶:۴۵
وای نه، دیر میشه!
سریع کفش پوشیدم، درو باز کردم، یه نفس عمیق کشیدم...
و همون لحظه، یه حس عجیب اومد سراغم.
انگار همهی اتاقای دیروز، همهی نقاشیا، همهی حسای خونه، حالا باید بذارمشون پشت سر و برم یه جای جدید.
مدرسه. آدمای جدید. داستانای جدید.
رفتم بیرون، درو بستم، و با یه لبخند کوچیک گفتم:
"ببینیم امروز چی در انتظارمه..."
قسمت پانزدهم – صبح مدرسه و بوکسورِ خوابآلود
⏰ ساعت ۶ صبح...
صدای زنگ گوشی مثل مشت بوکسور خورد وسط خوابم.
با اون باند دور دستم، حس یه قهرمان شکستخورده رو داشتم که تازه از ناکاوت بیدار شده 😵🥊
چشمامو باز کردم، نور کم اتاق، نقاشیها، میز کتابخونی، همهش یه حس خونهی واقعی میداد.
ولی وای... امروز مدرسهست. اولین روز.
بلند شدم، رفتم جلوی آینه.
موهام؟ یه فاجعه.
چهرهم؟ انگار شب قبل با یه ارتش جنگیده بودم.
شروع کردم به آماده شدن. لباس فرم، کیف، یه نگاه به باند دور دستم—
گفتم بذار بمونه، شاید فکر کنن ورزشکارم 😎
یه حس اعتماد به نفس الکی ولی شیرین داشتم.
رفتم آشپزخونه، یه لقمه سریع، یه لیوان شیر، و یه نگاه به ساعت:
۶:۴۵
وای نه، دیر میشه!
سریع کفش پوشیدم، درو باز کردم، یه نفس عمیق کشیدم...
و همون لحظه، یه حس عجیب اومد سراغم.
انگار همهی اتاقای دیروز، همهی نقاشیا، همهی حسای خونه، حالا باید بذارمشون پشت سر و برم یه جای جدید.
مدرسه. آدمای جدید. داستانای جدید.
رفتم بیرون، درو بستم، و با یه لبخند کوچیک گفتم:
"ببینیم امروز چی در انتظارمه..."
- ۵.۲k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط