"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۸



جونگکوک سری به معنای تایید تکون داد و گفت:درسته...پس من میبرمتون به یه جای خوب که با خیال راحت استراحت کنید..

مادر دیار لبخند زد و به جونگکوک نزدیک شد:ما قبلا هم گفتیم همینجا می‌مونیم..پیش دیار

_درسته سه روز اینجا موندید پیش دیار اما باید بدونید که الان دیار حالش خوبه..و مطمعنم خودشم میخواد شما یه استراحتی بکنید..

دوهی بهشون نزدیک شد و با کنایه گفت:اینجا موندن فایده نداره..به هرحال نه شما برای دیار سودی دارین نه دیار برای شما..منم خستم..بهتره بریم استراحت کنیم..

پدرش به دوهی نگاهی انداخت و صرفه کرد:باشه پسرم هرطور تو بگی..


_خیلی خب..راننده پایینه..من تا پایین همراهیتون میکنم.

پدرومادرش با دیار خداحافظی کردن و به همراه دوهی خارج شدن...
جونگکوک قبل خارج شدن به دیار چشمکی زد و به بیرون رفت.

دیار جوابشو با لبخند داد و چشماش رو بست.

---------


هراسان چشماش رو باز کرد.
نفس نفس میزد...
هیچی جز تاریکی مطلق نمی‌دید...
احساس میکرد چشماش و تمام بدنش خیس بودن...

نوری که از پنجره می‌تابید به دلیل نورانی بودن شهر بود.

و انگار کمی هوشیار شده بود.
حالا تمرکز بهتری رو کل اتاق داشت و می‌تونست کمی اطراف رو ببینه...

هر لحظه که می‌گذشت انگار هوشیار تر میشد...
فردی رو روبه روی پنجره دید...
پیراهنی به تن نداشت و سیگاری گوشه لباش بود...

با ترس هراسان تلاش کرد از جاش بلند شه...
قلبش با سرعتی سرسام آور میتپید و موهاش مدام جلوی چشماش رو می‌گرفت..

تونست رو تخت بشیه و متوجه شد کوفتگی بدنش کاملا خوب شده...
و فقط در قسمت پهلو ها احساس درد میکرد.

بالاخره روی پاهاش ایستاد...
میز رو گرفت تا بتونه تعادلش رو حفظ کنه.

اما میز کمی صدا خورد و لیوانی که روش بود افتاد و با صدای بلندی شکست.

اون فرد فورا سرشو به طرف دیار چرخوند و گفت:دیار!

دیار قبل از اینکه متوجه بشه اون فرد جونگکوکه محکم رو دستش سقوط کرد...

اما خوشبختانه رو شیشه نیوفتاد...
چهره‌اش درهم رفت و جونگکوک رو مقابلش دید.

ناگهان رو هوا معلق شدو بعد روی تخت فرود اومد.
اتاق هنوزم تاریک بود و قیافه جونگکوک رو به سختی میدید...

از طرفی هم تعجب کرده بود از اینکه چرا جونگکوک به ذهنش نرسیده بود...

شاید بخاطر این بود که هنوز گیج خواب بود...
دیدگاه ها (۲۰)

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚𝐏𝐚𝐫𝐭:۷عروسک رو از دست دیار گرفت و با دقت...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚𝐏𝐚𝐫𝐭:۶ناگهان کتابی رو مقابل چشماش دید. پ...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚𝐏𝐚𝐫𝐭:۳چند دقیقه بعد درحالی که به بیرون ...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۱۰۳*کامنت*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط