طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۸۵ | «یک روز بارانی»
صبح...
هوا از همان اول روز گرفته بود.
ابرهای خاکستری آسمان را پوشانده بودند و صدای باران آرامآرام از پشت پنجرههای شرکت شنیده میشد.
---
مانلی کنار پنجره ایستاده بود و به قطرههای باران نگاه میکرد.
لبخند کوچکی زد.
«چه هوای قشنگیه...»
---
آن طرف...
اعضا بعد از تمرین کوتاه، برای رفتن آماده میشدند.
تهیونگ وقتی از کنار پنجره رد شد، متوجه شد مانلی هنوز همانجا ایستاده.
نزدیک رفت.
«بارون رو دوست داری؟»
مانلی برگشت و لبخند زد.
«آره. یه حس آرامش خاصی داره.»
تهیونگ هم نگاهی به بیرون انداخت.
«درسته... بعضی وقتها آدم فقط دلش میخواد چند دقیقه بهش نگاه کنه.»
---
چند دقیقه بعد...
وقت رفتن شد.
مانلی کیفش را برداشت و متوجه شد چتر همراهش نیست.
با خودش گفت:
«فکر کنم امروز باید صبر کنم تا بارون کمتر بشه.»
---
همان لحظه...
تهیونگ که چترش را در دست داشت، متوجه شد.
«چتر نداری؟»
مانلی کمی خجالتزده گفت:
«نه، یادم رفت بردارم.»
تهیونگ چترش را کمی بالا آورد.
«تا ورودی با هم میریم.»
مانلی خواست مخالفت کند.
«ولی برای تو هم مسیر راحتتر میشه.»
تهیونگ لبخند زد.
«اشکالی نداره.»
---
در مسیر کوتاه تا بیرون شرکت...
صدای باران همهجا را پر کرده بود.
هر دو دربارهی چیزهای ساده حرف میزدند.
از طرحهای جدید...
از برنامههای کاری...
از اینکه چطور بعضی روزها خیلی زود میگذرند.
---
وقتی به ورودی رسیدند...
مانلی لبخند زد.
«ممنون.»
تهیونگ سرش را تکان داد.
«خواهش میکنم.»
---
مانلی چند قدم دور شد.
بعد برای لحظهای برگشت.
«راستی... امروز هم خسته نباشی.»
تهیونگ لبخند زد.
«تو هم همینطور.»
---
هر دو مسیرشان را ادامه دادند.
اتفاق بزرگی نیفتاده بود...
اما یک روز بارانی ساده، با چند دقیقه گفتوگو و یک همراهی کوچک...
برای هر دویشان تبدیل به خاطرهای آرام شده بود.
---
پایان پارت ۸۵... 🤍🌧️
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خودم این پارت رو میپرستمممممممم🛐💍
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۸۵ | «یک روز بارانی»
صبح...
هوا از همان اول روز گرفته بود.
ابرهای خاکستری آسمان را پوشانده بودند و صدای باران آرامآرام از پشت پنجرههای شرکت شنیده میشد.
---
مانلی کنار پنجره ایستاده بود و به قطرههای باران نگاه میکرد.
لبخند کوچکی زد.
«چه هوای قشنگیه...»
---
آن طرف...
اعضا بعد از تمرین کوتاه، برای رفتن آماده میشدند.
تهیونگ وقتی از کنار پنجره رد شد، متوجه شد مانلی هنوز همانجا ایستاده.
نزدیک رفت.
«بارون رو دوست داری؟»
مانلی برگشت و لبخند زد.
«آره. یه حس آرامش خاصی داره.»
تهیونگ هم نگاهی به بیرون انداخت.
«درسته... بعضی وقتها آدم فقط دلش میخواد چند دقیقه بهش نگاه کنه.»
---
چند دقیقه بعد...
وقت رفتن شد.
مانلی کیفش را برداشت و متوجه شد چتر همراهش نیست.
با خودش گفت:
«فکر کنم امروز باید صبر کنم تا بارون کمتر بشه.»
---
همان لحظه...
تهیونگ که چترش را در دست داشت، متوجه شد.
«چتر نداری؟»
مانلی کمی خجالتزده گفت:
«نه، یادم رفت بردارم.»
تهیونگ چترش را کمی بالا آورد.
«تا ورودی با هم میریم.»
مانلی خواست مخالفت کند.
«ولی برای تو هم مسیر راحتتر میشه.»
تهیونگ لبخند زد.
«اشکالی نداره.»
---
در مسیر کوتاه تا بیرون شرکت...
صدای باران همهجا را پر کرده بود.
هر دو دربارهی چیزهای ساده حرف میزدند.
از طرحهای جدید...
از برنامههای کاری...
از اینکه چطور بعضی روزها خیلی زود میگذرند.
---
وقتی به ورودی رسیدند...
مانلی لبخند زد.
«ممنون.»
تهیونگ سرش را تکان داد.
«خواهش میکنم.»
---
مانلی چند قدم دور شد.
بعد برای لحظهای برگشت.
«راستی... امروز هم خسته نباشی.»
تهیونگ لبخند زد.
«تو هم همینطور.»
---
هر دو مسیرشان را ادامه دادند.
اتفاق بزرگی نیفتاده بود...
اما یک روز بارانی ساده، با چند دقیقه گفتوگو و یک همراهی کوچک...
برای هر دویشان تبدیل به خاطرهای آرام شده بود.
---
پایان پارت ۸۵... 🤍🌧️
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خودم این پارت رو میپرستمممممممم🛐💍
- ۶۱۸
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط