گایز من این پارت رو فقط به خاطر چند نفری که تو پیوی من ...
گایز من این پارت رو فقط به خاطر چند نفری که تو پیوی من بنده رو ج.ر دادن میزارم😗ولی پارت قبلی حمایتی ندیدم😞پس از این به بعد شرط میزارم(: (ببخشید😞)
✨Rain of sorrow and joy✨
✨بارونِ غم و شادی!✨
پارت۶
از زبون ات:
جونگ کوک منو کول کرد و با تمام سرعت میدوید...اما...اما چرا من یه حسه عجیبی دارم؟...چم شده؟...نکنه...نکنه عاشقش شده باشم؟...اَه اینا چیه که میگی دختر معلومه که عاشق یه آدم بی رحم خشن و سرد نمیشم...اَه ولش کن بابا
از زبون جونگ کوک:
نمیدونم چرا ولی وقتی اون الکس عوضی به ات گفت لیدی زیبا حرصم گرفت دلم میخواست همونجا جرش بدم...هوففف ات رو کول کرده بودم و با تمام سرعت میدویدم که یهو یه ماشینه مشکی گرون قیمت جلومون ظاهر شد...
(علامت اون طرف~)
~بدویین بیاین بشینین
-ته تویی که
~آره حالا بدوین بشینین
ات رو گذاشتم پایین و سوار ماشین شدیم
-خب بگو ببینم چی شد پیدامون کردی؟
~دیدم که یکی از بادیگاردات بهم زنگ زده و قضیه رو گف(ادمین گشاد میباشد که بگه قضیه رو و اینکه اسم واسه بادیگارده پیدا نکردم☝🏻🗿)
-اوه خب خوبه...ببینم حالا چجوری اون عوضی رو شکست بدیم؟
~امممم نمیدونم فعلا بیاین خونه من استراحت کنین اون جا امنه بعد واسه این مشکل فکری میکنیم
+امممم...ببخشید ولی من لباس ندارم(آروم)
~نگران نباش ات یکی از لباس های دینا رو بهت میدم بپوشی(لبخند)
+دینا؟؟
~آره دینا...دوست دخترمه
+آها
از زبون ات:
بعد یک ساعت رسیدیم عمارت تهیونگ... از ماشین پیدا شدیم و به سمته در خونه حرکت کردیم
حیاط بزرگ و قشنگی داشت...یه فواره متوسط هم داشت که شکلش اینجوری بود که دوتا زوج بودن عاشق بودم و داشتن همو میبوسیدن...درخت های کمی داشت باغچه ای نه کوچیک نه بزرگ هم داشت...واقعا حیاط قشنگی بود
وارد عمارت شدیم و چندتا خدمتکار بهمون تعظین کردن و...
~غذا رو آماده کردین؟(سرد)
خدمتکار:بله قربان تا یک ساعت دیگه آمادس
~اوکی(سرد)
~اوه پرنسسم اینجایی؟(لبخند)
(علامت دینا$)
$آره عزیزم(لبخند)اممم اینا کین؟
~این دوستمه جونگ کوک و اینم زنه جونگ کوکه که هنوز عقد نکردن
$اوه خوشبختم منم دینا هستم...خوش اومدین(لبخند)
+منم خوشبختم...مرسی(لبخند)
-خب ته اتاق ما کجاست؟
~اممممم روبروی اتاقه کارم(لبخند)
-اوک
~و اینم بگم که شما دوتا باید کناره هم بخوابین
+واخ؟نمیشه یه اتاق دیگه به من بدی؟
~ببخشید ولی تمامه اتاق ها وسایل نداره(همون تخت این چرت و پرتا دیگه)
-اشکال ندارع
از زبون ولتانیا:
جونگ کوک و ات به سمت اتاق رفتن و کوک بلافاصله رفت خوابید و ات هم خوابید که...
از زبون تهیونگ:
از قصد گفتم که تمامه اتاق ها تخت و این چرت و پرتا رو ندارع که کناره هم بخوابن😌که یهو دینا گفت
$عشقم تمامه اتاق ها که وسایل داشت چرا گفتی همه شون وسایل ندارن؟...و اینکه چرا دوست ندارن پیش هم بخوابن؟؟
~اوه چاگیا خب راستش ات جونگ کوک به زور میخونم ازدواج کنن...و اینکه میخوام این دوتا رو عاشق هم کنم برای همون خب بیا ماهم بریم تلویزیون ببینیم
$ععههه..اوکی
ادامه دارد...
خواندن فیک بدون کامنت و لایک حرام است☝🏻😾
شرط ها:۳۰ یا ۲۵ لایک ۱۰ یا ۸ تا کامنت
واقعا ببخشید واسه شرط ها😞حمایت نمیکنید که ۱۰۰ نفرین ولی حمایت نمیکنید):درک کنین🌻😞
راستی ۱۰۰تاییمون مبارکککککک(:
مرسی از همتون پرنسس هام(:
برای همین بنده سه پارت رو واسه امروز دارم میزارم(:
✨Rain of sorrow and joy✨
✨بارونِ غم و شادی!✨
پارت۶
از زبون ات:
جونگ کوک منو کول کرد و با تمام سرعت میدوید...اما...اما چرا من یه حسه عجیبی دارم؟...چم شده؟...نکنه...نکنه عاشقش شده باشم؟...اَه اینا چیه که میگی دختر معلومه که عاشق یه آدم بی رحم خشن و سرد نمیشم...اَه ولش کن بابا
از زبون جونگ کوک:
نمیدونم چرا ولی وقتی اون الکس عوضی به ات گفت لیدی زیبا حرصم گرفت دلم میخواست همونجا جرش بدم...هوففف ات رو کول کرده بودم و با تمام سرعت میدویدم که یهو یه ماشینه مشکی گرون قیمت جلومون ظاهر شد...
(علامت اون طرف~)
~بدویین بیاین بشینین
-ته تویی که
~آره حالا بدوین بشینین
ات رو گذاشتم پایین و سوار ماشین شدیم
-خب بگو ببینم چی شد پیدامون کردی؟
~دیدم که یکی از بادیگاردات بهم زنگ زده و قضیه رو گف(ادمین گشاد میباشد که بگه قضیه رو و اینکه اسم واسه بادیگارده پیدا نکردم☝🏻🗿)
-اوه خب خوبه...ببینم حالا چجوری اون عوضی رو شکست بدیم؟
~امممم نمیدونم فعلا بیاین خونه من استراحت کنین اون جا امنه بعد واسه این مشکل فکری میکنیم
+امممم...ببخشید ولی من لباس ندارم(آروم)
~نگران نباش ات یکی از لباس های دینا رو بهت میدم بپوشی(لبخند)
+دینا؟؟
~آره دینا...دوست دخترمه
+آها
از زبون ات:
بعد یک ساعت رسیدیم عمارت تهیونگ... از ماشین پیدا شدیم و به سمته در خونه حرکت کردیم
حیاط بزرگ و قشنگی داشت...یه فواره متوسط هم داشت که شکلش اینجوری بود که دوتا زوج بودن عاشق بودم و داشتن همو میبوسیدن...درخت های کمی داشت باغچه ای نه کوچیک نه بزرگ هم داشت...واقعا حیاط قشنگی بود
وارد عمارت شدیم و چندتا خدمتکار بهمون تعظین کردن و...
~غذا رو آماده کردین؟(سرد)
خدمتکار:بله قربان تا یک ساعت دیگه آمادس
~اوکی(سرد)
~اوه پرنسسم اینجایی؟(لبخند)
(علامت دینا$)
$آره عزیزم(لبخند)اممم اینا کین؟
~این دوستمه جونگ کوک و اینم زنه جونگ کوکه که هنوز عقد نکردن
$اوه خوشبختم منم دینا هستم...خوش اومدین(لبخند)
+منم خوشبختم...مرسی(لبخند)
-خب ته اتاق ما کجاست؟
~اممممم روبروی اتاقه کارم(لبخند)
-اوک
~و اینم بگم که شما دوتا باید کناره هم بخوابین
+واخ؟نمیشه یه اتاق دیگه به من بدی؟
~ببخشید ولی تمامه اتاق ها وسایل نداره(همون تخت این چرت و پرتا دیگه)
-اشکال ندارع
از زبون ولتانیا:
جونگ کوک و ات به سمت اتاق رفتن و کوک بلافاصله رفت خوابید و ات هم خوابید که...
از زبون تهیونگ:
از قصد گفتم که تمامه اتاق ها تخت و این چرت و پرتا رو ندارع که کناره هم بخوابن😌که یهو دینا گفت
$عشقم تمامه اتاق ها که وسایل داشت چرا گفتی همه شون وسایل ندارن؟...و اینکه چرا دوست ندارن پیش هم بخوابن؟؟
~اوه چاگیا خب راستش ات جونگ کوک به زور میخونم ازدواج کنن...و اینکه میخوام این دوتا رو عاشق هم کنم برای همون خب بیا ماهم بریم تلویزیون ببینیم
$ععههه..اوکی
ادامه دارد...
خواندن فیک بدون کامنت و لایک حرام است☝🏻😾
شرط ها:۳۰ یا ۲۵ لایک ۱۰ یا ۸ تا کامنت
واقعا ببخشید واسه شرط ها😞حمایت نمیکنید که ۱۰۰ نفرین ولی حمایت نمیکنید):درک کنین🌻😞
راستی ۱۰۰تاییمون مبارکککککک(:
مرسی از همتون پرنسس هام(:
برای همین بنده سه پارت رو واسه امروز دارم میزارم(:
- ۱۰.۱k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط