هم ساده دلم را برد، هم دار و ندارم را

هم ساده دلم را برد، هم دار و ندارم را
خندید و گرفت از من آرام و قرارم را
یک دکمه رها کرد و اندوه زمستان رفت
در یک شب پاییزی آورد بهارم را
میخواستم آن گل را پرپر نکنم خور خواست
من چشم بر او بستم ، او راه فرارم را
میمردم و میخندید ، میدید و نمیدیدم
چشمان خمارش را ، چشمان خمارم را
تا در دل هم باشیم تاوان بدی دادیم
او گیره ی مویش را من ایل و تبارم را
دیدگاه ها (۸)

وقتی که از تقدیر کاری بر نمی اید از دل به غیر از بیقراری بر...

دلم تنگ است این شبها، یقین دارم که مےدانیصداے غربت من را ،از...

دلم برای تو که نه ..... برای ما تنگ است برای عاشقی و آن همه ...

دیر کردی گفته بودم شانه پیدا کرده ایحتم دارم قبل این هم خانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط