( شعر از خودم )

( شعر از خودم )
گفتم مثال این دل ، دل خیره سر نباشد*
در هیچ جای عالم بی بال و پر نباشد*
کاری که دل سزایست یک خنجری بجایست*
تا دم به دم نخیزد شوری به سر نباشد*
خون و سرشک من شد در هم یکی نگارا*
این دیده ی ذلیلم بی خون خبر نباشد *
گفتم بسوز ای دل شاید ز در درآید *
اشکی ز چشم عاشق هر چند اثر نباشد*
بشکاف سینه ام را رنگ دلم ببین تو*
بالاتر از سیاهی رنگی دگر نباشد *
هر چند دل اسیرست پابسته است و پیرست*
اما به انتظار است تا بی ثمر نباشد *
دل می خروشد از غم لالی خبر چه داری*
بنشین و گوشه ای گیر این هم هنر نباشد*
( لطفا نظر دهید )
دیدگاه ها (۳۵)

باز ای الهه ناز با دل من بسازکین غم جانگداز برود ز برمگر دل ...

باز ای الهه ی ناز بـا دل من بســازکیـن غــم جانـگداز بــرود ...

(شبتان خوش )...................ای الهه ی نازبا دل من بســـاز...

(شعر از خودم) گفتم کجا نهان شد گفتا چرا بیان شد× گفتم که ج...

باز ای الهه ی ناز با دل من بساز    کین غم جانگداز برود زبرمگ...

باز ای الهه ی ناز با دل من بساز کین غم جانگداز برود زبرمگر د...

باز ای الهه ی ناز با دل من بساز کین غم جانگداز برود زبرمگر د...

باز ای الهه ی ناز با دل من بساز  کین غم جانگداز برود زبرم گ...

الهة نازباز ای الهة ناز ، با دل من بسازکین غم جانگداز ، برود...

#جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط