پارت جایی که خنده بود اما سایه هم بودMeeting again

پارت ۳: جایی که خنده بود، اما سایه هم بود---Meeting again p3

اون روز از اون روزهایی بود که هوا بیش از حد آرومه،
از اون آرومی‌های مشکوک که انگار دنیا قبل از گفتن یه جمله‌ی مهم، نفسش رو نگه داشته.
نور عصر از پنجره می‌ریخت توی خونه و دیوارها رو طلایی می‌کرد، طوری که همه‌چیز شبیه خاطره به نظر می‌رسید، حتی همون لحظه‌ای که هنوز درش زندگی می‌کردند.

ا/ت روی زمین نشسته بود، تکیه داده به مبل، و یونگی درست پشت سرش نشسته بود.
فاصله‌ای بینشون نبود، نه به خاطر کمبود جا، به خاطر انتخاب.
یونگی چونه‌ش رو روی سر ا/ت گذاشته بود و با انگشت‌هاش خیلی آروم با دست اون بازی می‌کرد،
لمسی که نه عجله داشت، نه هدف، فقط می‌خواست باشه.

+«اگه یه روز مجبور شی بری یه جای دور…»
ا/ت جمله رو نصفه گفت، انگار خودش هم مطمئن نبود چرا این سؤال اومده توی ذهنش.


یونگی کمی سرش رو خم کرد.
_ «دور یعنی چقدر دور؟»

+«اون‌قدر که نتونم دستتو بگیرم.»


یونگی خندید، یه خنده‌ی کوتاه که سینه‌ی ا/ت لرزید.
دستش رو جلوتر آورد، انگشت‌هاش رو لای انگشت‌های ا/ت قفل کرد و محکم‌تر گرفت.

_ «پس همچین جایی وجود نداره.»

ا/ت برگشت، صورتش رو بالا آورد، و یونگی درست همون‌جا مکث کرد.
چشم‌هاشون نزدیک بود، نفس‌ها قاطی هم.
یونگی خم شد و یه بوسه‌ی آروم، گرم و مطمئن روی لب‌های ا/ت گذاشت؛
نه طولانی، نه عجول،
از اون بوسه‌هایی که بیشتر شبیه قولن تا خواستن.

+«تو همیشه این‌جوری حرف می‌زنی…»
لبخند روی لبش نشست.

+«طوری که آدم باورش می‌شه.»


یونگی چیزی نگفت.
فقط پیشونی‌ش رو به پیشونی ا/ت چسبوند،
اما نگاهش برای یه لحظه لغزید،
نه از ا/ت،
از چیزی پشت اون لحظه.

چند ساعت بعد، خونه پر از خنده شد.
نه خنده‌ی بلند،
خنده‌ی ریز، صمیمی،
از اون خنده‌هایی که فقط بین دو نفر معنی دارن.

ا/ت داشت از خاطره‌ای تعریف می‌کرد، دست‌هاش تو هوا حرکت می‌کرد، چشم‌هاش برق می‌زد.
یونگی نگاهش می‌کرد، واقعاً نگاهش می‌کرد،
انگار می‌خواست این تصویر رو توی ذهنش حک کنه.

_ «می‌دونی مشکل این خاطره چیه؟»
لبخند کمرنگی زد.

+«چی؟»


_ «این‌که زیادی خوشه.»

ا/ت خندید.

+«آدم نباید از خوشی بترسه.»


یونگی لبخند زد،
اما جواب نداد.

همون شب، وقتی هوا تاریک شد و بارون ریزی شروع کرد به زدن به شیشه‌ها، یونگی گوشیش لرزید.
نه زنگ خورد،
لرزید.

حرکتش خیلی سریع بود،
اما چشم ا/ت دید.
یونگی گوشی رو برداشت، نگاهی کوتاه انداخت، و بی‌صدا از جاش بلند شد.

+«کجا؟»
این سؤال از روی کنجکاوی نبود، از روی عادت بود.


یونگی مکث کرد، درست دم در.
_ «یه تماس کاریه، زود برمی‌گردم.»

در بسته شد.
نه محکم،
نه آروم.

ا/ت روی مبل موند.
به صدای بارون گوش داد.
به ساعتی که گذشت.
به حسی که اسم نداشت اما سنگین بود.

وقتی یونگی برگشت، لبخند داشت.
اما اون لبخند، به چشم‌هاش نرسیده بود.

یونگی جلو اومد، دست‌هاش رو دو طرف صورت ا/ت گذاشت و پیشونی‌ش رو بوسید.
_ «ببخش که رفتم.»

+«اشکالی نداره…»
ا/ت جواب داد، اما دلش خواست بپرسه چرا این‌قدر دیره؟


یونگی سرش رو روی شونه‌ی ا/ت گذاشت.
برای چند ثانیه، نفسش نامنظم شد.
بعد آروم شد، مثل کسی که تصمیم گرفته چیزی رو دفن کنه.

ا/ت دستش رو دور یونگی حلقه کرد.
محکم‌تر از همیشه.

چون نمی‌دونست چرا،
اما برای اولین بار،
ترسید که این لحظه‌ها
ممکنه
همیشگی نباشن.

و این،
اولین ترک بود.
نه روی عشق،
روی اطمینان.


---
🌑 پایان پارت ۳
منتظر باش!
حمایت🥴
دیدگاه ها (۱)

پارت ۲: جایی که عشق هنوز لمس می‌شد---Meeting again p2 بعضی ر...

Meeting again p1 --- جایی که هنو نمی‌دانستیم عشق می‌تواند خط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط