نمی دانم

نمی دانم
پدر کجا جا ماند
که همیشه
لباسش را بو می کشیم
تا بودنش زنده بماند
کنار لحظه های تنهایی مان!
دیدگاه ها (۲)

خــــــــــــــــــدايا، هيچ پسر يا دختري، مزه يتيمي رو نچشه

همیشه پای فقر در میان است ..

فروختن دوران کودکی !!!! به کدامین گناه کودکی باید در سن کودک...

اُميد در زندگانی بشر آنقدر اهميت دارد، كه بال برای پرندگان. ...

دستت را که میگیرممی دانم ناب تر از تو دست های تو دستی نیست !...

تاریخ، لحظه‌هایی را ثبت می‌کند که فراتر از زمان‌اند؛لحظه‌های...

پــدر قصه اےبــود ڪہ زود تمام شد...«همیشه فکر می‌کردم پایان،...

واقعا نمی دانم چرا...خجالت نمی کشید می آید اوسی های بقیه رو ...

« هم عشقمی هم رفیقمی »روایتِ رابطه ای ست که در آن عشق فقط به...

ماه صفر‌ تمام‌ می‌شود ...پیراهن‌ مشکی‌ عزای‌ تو‌ را‌ کنار می...

آری....می دانم !....خوب می دانم که خدا هست حتی در غریبانه ت...

چه تنهایی عجیبی! پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خود تنها ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط