خلاصههه
خلاصههه
یکی دو روز بعد
نور ملایم صبح توی اتاق پخش شده بود.
سوآ پشت میز نشسته بود، سرش نزدیک دفتر، چشمهاش باریک شده بودن.
کلمات براش تار بودن؛ باید چند بار میخوند تا بفهمه.
در آروم باز شد.
شوگا با قدمهای آرام اومد تو.
یه جعبهی کوچیک رو گذاشت روی میز.
– «چشمت اذیت میکرد، نه؟»
سوآ سرش رو بالا آورد.
متعجب به جعبه نگاه کرد.
– «بازش کن.»
دستاش با احتیاط در جعبه رو باز کرد.
عینکی نو، سبک و خوشفرم توی جعبه بود.
سوآ مکث کرد.
– «برای منـه؟»
شوگا لبخند کمرنگی زد.
– «آره. لازم داشتی.»
سوآ با دقت عینک رو برداشت و گذاشت روی صورتش.
دنیا، برای اولین بار بعد از مدتی، شفاف شد.
چشمهاش برق زدن.
– «مرسی... خیلی قشنگه.»
شوگا با همون لحن آروم گفت:
– «جمعه بعدازظهر آماده باش. میریم بیرون.»
سوآ گیج شد.
– «کجا؟»
– «یهکم هوا عوض کنی. هر جا خواستی.»
سوآ چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
از اون لبخندهایی که پشتش یه کوهِ احساس خالص بود.
و شوگا، برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بدون عصبانیت، بدون اخم.
فقط یه پدری که داشت کمکم یاد میگرفت
چطور دو نفره زندگی کنه، نه تنها.
یکی دو روز بعد
نور ملایم صبح توی اتاق پخش شده بود.
سوآ پشت میز نشسته بود، سرش نزدیک دفتر، چشمهاش باریک شده بودن.
کلمات براش تار بودن؛ باید چند بار میخوند تا بفهمه.
در آروم باز شد.
شوگا با قدمهای آرام اومد تو.
یه جعبهی کوچیک رو گذاشت روی میز.
– «چشمت اذیت میکرد، نه؟»
سوآ سرش رو بالا آورد.
متعجب به جعبه نگاه کرد.
– «بازش کن.»
دستاش با احتیاط در جعبه رو باز کرد.
عینکی نو، سبک و خوشفرم توی جعبه بود.
سوآ مکث کرد.
– «برای منـه؟»
شوگا لبخند کمرنگی زد.
– «آره. لازم داشتی.»
سوآ با دقت عینک رو برداشت و گذاشت روی صورتش.
دنیا، برای اولین بار بعد از مدتی، شفاف شد.
چشمهاش برق زدن.
– «مرسی... خیلی قشنگه.»
شوگا با همون لحن آروم گفت:
– «جمعه بعدازظهر آماده باش. میریم بیرون.»
سوآ گیج شد.
– «کجا؟»
– «یهکم هوا عوض کنی. هر جا خواستی.»
سوآ چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
از اون لبخندهایی که پشتش یه کوهِ احساس خالص بود.
و شوگا، برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بدون عصبانیت، بدون اخم.
فقط یه پدری که داشت کمکم یاد میگرفت
چطور دو نفره زندگی کنه، نه تنها.
- ۱۹.۰k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط