ماشین با سرعت از خیابانهای خلوت شب عبور میکرد

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹².
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2



ماشین با سرعت از خیابان‌های خلوت شب عبور می‌کرد.
صدای موتور در سکوتِ سنگین داخل ماشین می‌پیچید و هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت.
لوسیا به شیشه‌ی بخارگرفته‌ی کنار خودش خیره مانده بود، انگشت‌هایش هنوز لرزان بودند و ذهنش هنوز درگیرِ همان چند دقیقه‌ی لعنتی بود.

وقتی به خانه رسیدند، اولین نفر آنا بود که در را باز کرد و پشت سرش لوسیا وارد شد.
نورا و رینا هم ساکت و نگران دنبالش آمدند.
فضای خانه با آن سکوتِ عجیب، بیشتر از قبل سنگین به نظر می‌رسید.

لوسیا بی‌آن‌که حرفی بزند، به‌سمت سالن رفت، موهایش را محکم توی مشت گرفت و آرام روی مبل نشست.
شانه‌هایش منقبض بود و نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم خیره مانده بود.
هیچ‌کدام از دخترها تا چند لحظه چیزی نگفتند.

آنا اولین نفری بود که سکوت را شکست:

_ چه اتفاقی افتاد؟

لوسیا نفس عمیقی کشید، انگار گفتن همان یک جمله هم برایش سخت بود.
بعد آرام، اما با صدایی که هنوز ردّی از شوک در آن بود، گفت:

_ دیدمش!

آنا با تعجب اخم کرد و یک قدم جلوتر آمد:

_ کیو دیدی؟

لوسیا سرش را بالا آورد. نگاهش روی صورت تک‌تکشان چرخید و بعد آهسته گفت:

_ جونگ‌کوک رو... دیدم.

برای چند ثانیه، سکوت مطلقی بینشان افتاد.
بعد هر سه با تعجب ناخودآگاه یک قدم به او نزدیک‌تر شدند.

رینا با چشمانی گرد شده گفت:

_ واقعا؟ مگه اون کره نبود؟

لوسیا شانه‌ای بالا انداخت.
نگاهش هنوز مات بود، انگار هنوز هم آن صحنه را باور نداشت:

_ نمی‌دونم... ولی انگار برگشته.

نورا که تا آن لحظه ساکت مانده بود، با دقت به صورت لوسیا نگاه کرد و پرسید:

_ اون... باهات کاری کرد؟

لوسیا لحظه‌ای مکث کرد.
بعد نگاهش را بالا آورد و مستقیم به نورا خیره شد.
صدایش آرام بود، اما کلماتش مثل ضربه در فضا پیچیدند:

_ منو بوسید.

_ چی؟!

هر سه تقریباً هم‌زمان این را گفتند.

رینا با ناباوری دهانش باز مانده بود، آنا رنگش پرید و نورا قدمی جلوتر آمد.

رینا، که هنوز شوکه بود، سریع گفت:

_ پس واسه همین رژ لبت...!

آنا فوری با دست به رینا علامت داد که ساکت شود.
اما لوسیا انگار اصلاً به آن‌ها گوش نمی‌داد.
دست‌هایش را محکم‌تر در موهایش فرو برد و با صدایی گرفته گفت:

_ آنا... من حالا چیکار کنم؟
انگار اون، اون جونگ‌کوکی که من می‌شناختم نبود. چشم‌هاش... پر از یه چیزی بود، شبیه حسرت و... دلتنگی.

آنا کنار مبل زانو زد تا هم‌سطح او شود.
چهره‌اش جدی شده بود. آرام گفت:

_ لوسیا، آروم باش. اگه واقعا دوست داشت، ترکت نمی‌کرد!

رینا که هنوز باورش نمی‌شد، با عصبانیت گفت:

_ معلومه که همینه! اون خودش ترکت کرده، حالا یه‌دفعه برگشته و می‌خواد بازیت بده!

لوسیا با شنیدن این حرف، سرش را پایین انداخت.
حرف رینا منطقی بود... خیلی منطقی.
اما چیزی در نگاه جونگ‌کوک، چیزی در آن سکوت و آن نزدیکیِ خطرناک، با تمام چیزی که فکر می‌کرد، فرق داشت.

نورا آهسته گفت:

_ شاید باید فعلاً باهاش روبه‌رو نشی.

آنا سری تکان داد:

_ آره. امشب دیگه هیچ کاری نکن. فقط استراحت کن.

لوسیا لب‌هایش را روی هم فشرد.
ولی استراحت؟
چطور ممکن بود وقتی صورت او، نفس‌های او، و آن جمله‌ی لعنتی هنوز توی ذهنش می‌چرخید؟

رینا کنارش نشست و دستش را روی زانوی او گذاشت:

_ لطفا، برو استراحت کن.

لوسیا آهسته سر تکان داد، اما درونش هنوز آرام نگرفته بود.
حس می‌کرد چیزی در حال شروع شدن است...
چیزی که قرار نبود به این زودی تمام شود.

ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
دیدگاه ها (۷۲)

پارت ۱۱ داخل کامنت..کامنت نزارید..

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁰.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2دقایق زیادی گذشته بود. لوسیا به...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨صدایِ قدم هایشان در راهرو های...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا با کنجکاوی و اضطرابی پن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط