امن ترین خطر

امن ترین خطر
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟓
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
پارت ۱۷
«شبی که هیچ‌کدام نخوابیدند»

صدای تیراندازی در ساختمان پیچید.

مردهای جونکوک در طبقه پایین فریاد می‌زدند و صدای شلیک‌ها یکی پس از دیگری در فضای تاریک انبار می‌پیچید.

جونکوک اسلحه را محکم در دست گرفت و سریع به سمت در رفت.

«اینجا بمون.»

آیلین فوراً گفت:
«نه.»

جونکوک برگشت.
«آیلین—»

«گفتی از کنارت دور نشم.»

چند ثانیه چشم در چشم شدند.

در نهایت جونکوک نفس کوتاهی کشید.
«پس پشت سرم حرکت کن.»

او در را باز کرد.

راهرو نیمه‌تاریک بود و نور چراغ‌های اضطراری فقط قسمت‌هایی از دیوارهای سیمانی را روشن می‌کرد.

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر می‌شد.

جونکوک آرام به بی‌سیم گفت:
«چند نفرن؟»

صدای مردی نفس‌زنان آمد:
«حداقل شش نفر! از سمت شمال وارد شدن!»

جونکوک زیر لب گفت:
«لعنتی…»

ناگهان صدای تیر از انتهای راهرو آمد.

جونکوک فوراً آیلین را پشت خودش کشید و شلیک کرد.

گلوله به دیوار خورد و جرقه‌ای از سیمان پرید.

یکی از مهاجم‌ها فریاد زد و افتاد.

آیلین قلبش دیوانه‌وار می‌زد.

این اولین باری نبود که تیراندازی می‌دید… اما این بار وسطش ایستاده بود.

جونکوک سریع گفت:
«باید بریم طبقه بالا. اونجا اتاق امن هست.»

آن‌ها از پله‌های فلزی بالا رفتند.

صدای قدم‌های مهاجم‌ها از پایین می‌آمد.

جونکوک در انتهای راهرو به در ضخیم فولادی رسید و رمز را وارد کرد.

در با صدای سنگینی باز شد.

«داخل.»

آیلین وارد شد و جونکوک بلافاصله در را بست.

چند ثانیه بعد صدای برخورد گلوله‌ها به در فولادی شنیده شد.

اما در تکان هم نخورد.

سکوت.

فقط صدای نفس‌های تندشان در اتاق پیچید.

اتاق کوچک اما مجهز بود؛ چند مانیتور خاموش، یک تخت ساده و چند قفسه تجهیزات.

آیلین آرام گفت:
«اینجا امنه؟»

جونکوک سر تکان داد.
«تا وقتی در بسته‌ست، آره.»

او به مانیتور نگاه کرد و سیستم داخلی را روشن کرد.

تصویر دوربین‌ها ظاهر شد.

مردهای مهاجم هنوز در طبقه پایین بودند و دنبال راهی برای بالا آمدن می‌گشتند.

جونکوک نفس آهسته‌ای کشید.

«فعلاً وقت داریم.»

آیلین کنار دیوار نشست.

دست‌هایش هنوز کمی می‌لرزید.

جونکوک متوجه شد.

او بطری آب را برداشت و جلو رفت.

«بگیر.»

آیلین بطری را گرفت.
«مرسی.»

چند جرعه نوشید اما نگاهش هنوز روی صفحه مانیتور بود.

بعد آرام گفت:
«همه اینا به خاطر منه…»

جونکوک فوری جواب داد:
«نه.»

«می‌ره منو می‌خواد.»

«می‌ره قدرت می‌خواد.»

آیلین نگاهش کرد.
«و اون فکر می‌کنه کلیدش منم.»

جونکوک چیزی نگفت.

و همین سکوت دوباره همان حس سنگین را بینشان آورد.

چند دقیقه گذشت.

صدای تیراندازی پایین کم‌کم قطع شد.

شاید مهاجم‌ها عقب‌نشینی کرده بودند… یا شاید منتظر بودند.

آیلین آهسته گفت:
«فکر می‌کنی امشب تموم میشه؟»

جونکوک به تصویر دوربین خیره بود.
«نه.»

«پس باید همینجا بمونیم؟»

«احتمالاً تا صبح.»

اتاق ناگهان خیلی ساکت شد.

باران بیرون هنوز آرام به سقف فلزی می‌خورد.

آیلین روی تخت نشست.

بعد از چند لحظه گفت:
«تو هم باید استراحت کنی.»

جونکوک سر تکان داد.
«من بیدار می‌مونم.»

«از کی آخرین بار خوابیدی؟»

او جواب نداد.

آیلین با نگاه دقیق‌تری او را بررسی کرد.

چشم‌هایش خسته بودند.

او آرام گفت:
«جونکوک… تو هم آدمی.»

جونکوک نیم‌خند کوتاهی زد.
«بعضی‌ها مخالفن.»

آیلین کمی جابه‌جا شد و گوشه تخت را خالی کرد.

«بیا بشین.»

جونکوک چند ثانیه مردد ماند اما در نهایت کنار تخت نشست.

فاصله‌شان کم بود.

سکوتی آرام در اتاق پخش شد.

آیلین آهسته گفت:
«امشب چیزهای زیادی فهمیدم.»

«مثل چی؟»

«مثل اینکه تو سال‌ها مراقبم بودی.»

جونکوک نگاهش را از او گرفت.

آیلین ادامه داد:
«و اینکه اون مردی که منو از آتیش بیرون آورد… تو بودی.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد آیلین خیلی آرام گفت:
«پس اولین کسی که تو زندگیم بهش اعتماد کردم… از همون موقع تو بودی.»

این جمله باعث شد نگاه جونکوک دوباره به او برگردد.

نگاهشان چند ثانیه در هم قفل شد.

فضای اتاق دوباره همان حس آشنای دیشب را گرفت.

آیلین آهسته گفت:
«می‌دونی چی عجیبه؟»

«چی؟»

«با اینکه الان همه دنبال کشتن منن…»

او کمی نزدیک‌تر شد.

«وقتی کنار توام کمتر می‌ترسم.»

قلب جونکوک محکم‌تر زد.

او آرام گفت:
«این دقیقاً همون چیزیه که منو می‌ترسونه.»

«چرا؟»

«چون اگه یه روز نتونم ازت محافظت کنم…»

جمله‌اش نیمه‌کاره ماند.

آیلین دستش را روی دست او گذاشت.

حرکتی ساده…
اما صمیمی.

«تنهایی مجبور نیستی بجنگی.»

نگاه جونکوک روی دست‌هایشان افتاد.

او خیلی آرام گفت:
«تو نمی‌دونی کنار من بودن یعنی چی.»

آیلین لبخند کمرنگی زد.
«شاید بخوام بفهمم.»

چند ثانیه هیچ‌کدام حرف نزدند.

ادامه کامنت هااااا
دیدگاه ها (۲)

امن ترین خطر𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟔𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐑𝐨𝐬𝐡𝐚«کسی که بازی را شروع کرد»نور ...

امن ترین خطر𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟕𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚 «حقیقتی که بینشان ایستاد»سکو...

امن ترین خطر𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟒𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚«کسی که پشت سایه‌ها ایستاده»ص...

امن ترین خطر 𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟒 𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚پارت ۱۵«لحظه‌ای قبل از سقوط...

امن ترین خطر 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟖«آتش دوباره»صدای انفجار تمام ساختمان را ...

«امن ترین خطر »𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚صبح وقتی آیلین بیدار شد، چن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط