[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁶

اتاق به قدری بزرگ و مجلل بود که آلیس در نگاه اول حس کرد آوردنش وسط موزه! تخت دونفره‌ی سلطنتی با ملحفه‌های ابریشمی، پنجره‌های قدنود رو به باغ و لوستر کریستالی، هیچ سنخیتی با تخت فلزی و اتاق نمور یتیم‌خونه نداشت.

اما آلیس به هیچ‌کدوم از این‌ها اهمیت نمی‌داد. دست‌های ظریفش رو توی سینه گره کرده بود و با حرص روی قالیچه پشمی راه می‌رفت.

تمام فکرش درگیر حرف‌های غرورآمیز جین‌وو بود. این‌که طوری درباره‌ی آینده‌اش تصمیم می‌گرفتند که انگار او هیچ اختیاری از خودش نداره، خونش رو به جوش می‌آورد.

در همون حال، در دفتر کاریِ انتهای راهرو، جین‌وو پشت میز سنگین بلوطش ایستاده بود و به پنجره زل زده بود. سونا آرام روی مبل کنار اتاق نشست.

جین‌وو با لحنی نگران اما جدی گفت: «فرصت زیادی نداریم سونا. من باید هرچه زودتر هم آلیس و هم جونکوک رو راضی به این ازدواج کنم. اوضاع دشمن‌ها اصلاً خوب نیست و این پیوند تنها راه نجات و حفظ امپراتوریه.»

سونا با چشم‌هایی پر از تردید به شوهرش نگاه کرد. او زن مهربانی بود و اصلاً از این‌که پسرش یا این دختر بی‌گناه قربانی تصمیمات اجباری و بازی‌های مافیایی بشن خوشش نمی‌یومد، اما مثل همیشه ترجیح داد سکوت کنه و فقط شنونده باشه.

نیم ساعت بعد، یکی از خدمتکارها با احترامی خاص در اتاق آلیس رو زد و اعلام کرد شام حاضر است. آلیس موهای مشکی‌اش رو پشت گوشش زد و از اتاق بیرون اومد تا حداقل با پر کردن شکمش، انرژی لازم برای حرص خوردن رو داشته باشه!

وقتی وارد سالن غذاخوریِ طویل عمارت شد، میز شام مفصلی چیده شده بود و تقریباً تمام اعضای خانواده دور آن جمع بودند. به جز یه‌نفر:جونکوک که طبق معمولِ همیشه، اصلاً خودش رو قاطی سفره‌های خانوادگی نمی‌کرد.

با ورود آلیس، پچ‌پچ‌ها قطع شد.

جین‌وو بالای میز نشست و رو به آلیس کرد: «بشین آلیس. می‌خوام با خانواده آشنا بشی.»

آلیس بی‌تفاوت روی یکی از صندلی‌ها نشست و چشم‌های خاکستری‌اش رو چرخوند روی حاضرین.

سونا با لبخند نگاهش کرد. کنار او، نینا دختر هفده ساله خانواده با دیدن آلیس کلافه نموند و از ذوق دستش رو تکان داد؛ دختر شیطون و مهربونی به نظر می‌رسید. اما خواهر بزرگترش هانی، با غرور و خودخواهیِ تمام، بدون این‌که نگاهش کنه، داشت با غذا بازی می‌کرد.

کمی اون‌طرف‌تر، دختر کوچولوی شش ساله‌اش، آینا، با چشم‌های درشتش زل زده بود به آلیس.

گوشه دیگر میز، سه تا عمه‌ها نشسته بودند. عمه میران، زن مهربون که هنوز شوهر نکرده بود، با لبخند به آلیس خوش‌آمد گفت. اما عمه ناری با چشم‌های ریزشده‌اش زل زده بود به آلیس تا سوژه‌ای برای غیبت پیدا کنه. عمه بزرگه، بومی، که زنی فوق‌العاده تند، مغرور و خودخواه بود، با پوزخند نگاش کرد.

کنار بومی، دخترش سوهوی بیست و دو ساله با آرایش زننده و لباسی باز نشسته بود که نگاهی پر از حسادت به چهره معصوم و پوست شیشه‌ای آلیس انداخت.

پسر بومی، لوک هم که یک دختربازِ هـ . ـول و عوضـ . ـی به تمام معنا بود، با چهره‌ای رو اعصاب و لبخندی خبیث، از بالا تا پایین آلیس را برانداز می‌کرد.

آلیس نگاه لوک رو روی خودش حس کرد. ابرویی بالا انداخت، مستقیماً زل زد توی چشم‌های لوک و با لحنی کاملاً پرجرأت و رُک گفت:
«چیز جالبی روی صورت من دیدی، یا کلاً چشمهات عادت دارن این‌طوری بی‌ادبانه زل بزنن؟»

ادامه دارد...

#شرط_ها ←3۰ لایک‌ـ ــ ۳۰ کامنت

#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
دیدگاه ها (۷۶)

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁷فضای س...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁸لوک پو...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵«آقای ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁴شیشه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط