پارت بلای جونم
#پارت_61🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
مشخص بود بیخیال نیست اما داره طوری وانمود میکنه انگار هیچ چیز براش مهم نبود.
طبق شناختی که ازش داشتم و قبلا توی خونهش وظیفهم همین بود ...میدونستم الان باید براش قهوه درست کنم چون سر درد داره.
این سر درد هاش عادی بود.
خیلی وقت ها توی این حال دیده بودمش.
حتی اگر خودش نمیگفت باز میتونستم از چشم های قرمزش اینو بفهمم.
تن مردونهش رو روی مبل انداخت و دراز کشید.
از جا بلند شدم تا سمت آشپزخونه برم که با صداش متوقفم کرد.
- واس چی لنگ میزنی؟
حواسم به راه رفتن خودم نبود.
مشخصا به خاطر درد بود که لنگ میزدم.
- اممم یکم ...یکم درد میکنه! ...
اخم توی هم کشید.
- چیکار کردی که درد میکنه ؟ اونج
ا هم شیشه بریده؟
باید رو یاد آوری میکردم؟
- خب ...بابت اتفاق اینجوری شده!
انگار تازه یادش اومد که کارمون توی به کجا کشیده شده بود.
البته که من نبودم.
فقط میخواستم اینجوری وانمود کنم تا مبادا بعدش عذاب وجدان بگیرم.
- راه نرو زیاو!
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
مشخص بود بیخیال نیست اما داره طوری وانمود میکنه انگار هیچ چیز براش مهم نبود.
طبق شناختی که ازش داشتم و قبلا توی خونهش وظیفهم همین بود ...میدونستم الان باید براش قهوه درست کنم چون سر درد داره.
این سر درد هاش عادی بود.
خیلی وقت ها توی این حال دیده بودمش.
حتی اگر خودش نمیگفت باز میتونستم از چشم های قرمزش اینو بفهمم.
تن مردونهش رو روی مبل انداخت و دراز کشید.
از جا بلند شدم تا سمت آشپزخونه برم که با صداش متوقفم کرد.
- واس چی لنگ میزنی؟
حواسم به راه رفتن خودم نبود.
مشخصا به خاطر درد بود که لنگ میزدم.
- اممم یکم ...یکم درد میکنه! ...
اخم توی هم کشید.
- چیکار کردی که درد میکنه ؟ اونج
ا هم شیشه بریده؟
باید رو یاد آوری میکردم؟
- خب ...بابت اتفاق اینجوری شده!
انگار تازه یادش اومد که کارمون توی به کجا کشیده شده بود.
البته که من نبودم.
فقط میخواستم اینجوری وانمود کنم تا مبادا بعدش عذاب وجدان بگیرم.
- راه نرو زیاو!
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄
- ۲.۶k
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط