کنارپنجره ی دل نشسته ام بی تو

کنارپنجره ی دل نشسته ام بی تو
و مثل شیشه ی سربی شکسته ام بی تو
غروب و بغض نفس گیر چشمها در بادوباران
چقدر از همه ی شهر خسته ام بی تو
سکوت و خوانش لبهای من کنار غزل
دوباره شانه به دیوار بسته ام بی تو
چقدر حافظ و سعدی چقدر مولانا
قسم به شاخه نباتش گسسته ام بی تو
نوشته ام که بدون تو زندگی هرگز
از این لعاب دروغین گذشته ام بی تو
همیشه غم سبد شعرهای تلخ من است
کنار پنجره ی دل نشسته ام بی تو
دیدگاه ها (۳۰)

بازمی خواند به سینه مرغ دل آوای عشق باز میسوزد درونم آتش غوغ...

طاقت دل شده طاق و به لبم آمده جانخسته از زندگی دره...

بس که از جانب لبهای تو تحریم شدم هر چه گفتی تو، پذیرفتم و تس...

دیگر از زلف سیاهت گله ای نیست برویا اگر هست مرا حوصله ای نیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط