پارت

✨ پارت 8 ✨

یونجی : ا،ت خانم..حالا دریا از ما مهم‌تر شده
دختر بلند خندید و به سمت پله ها دوید ... وقتی به پله ها رسید نفس نفس میزد جونگکوک با لبخند نگاهش میکرد و دستش رو گرفت با تهیونگ و یونجی احوالپرسی کردن و وارد ویلا شدن که شنیدن جین گفت
جین : پس باید حتما شیرینشو بدی جیمین...
با خوشحالی وارد سالن شدن و با بقیه هم احوالپرسی کردن که تهیونگ پرسید
تهیونگ : دو دقیقه با یونجی بیرون بودیما... جیمین باید شیرین چیو بده
جیمین با خوشحالی نزدیک اونا شد و گفت
جیمین : سلام خوبین بچه ها خوش اومدین
تهیونگ : یااا بگو دیگه جیمین
جیمین لبخندش پر رنگ تر شد و موهاش رو به سمته بالا هدایت کرد و با غرور گفت
جیمین : دارم بابا میشم
همین کلمه کافی بود تا ضربان قلبش بالا بره و دستاش شروع به لرزیدن کنه و مدام با خودش تکرار کنه / دختر تو میتونی تو میتونی /
سخت بود کنترل اشک هاش سخت بودن نگاه کردن به چشمای عشقش سخت بود ناراحت نشدن با انگشت هاش به دامنش چنگ زد و تمام ناراحتیش رو با فشار دادن اون پارچه خالی کرد .‌.‌‌. همه به جیمین تبریک میگفتن جونگکوک با صدایی گرفته و ناراحتی که توی صداش موج میزد گفت
جونگکوک : اوه جیمین هیونگ مبارکه
دختر به سختی لب هاش رو برای کلمه حرف باز کرد
ا،ت : مب..مبارکه
جیمین تشکری کرد و به سمته در رفت و گفت
جیمین : پس من میرم و زود برمیگردم ... مواظب یونها باشید
با حس دستی روی کمرش سرش رو بلند کرد و به صاحب دست نگاه کرد
جونگکوک : عزیزم بریم وسایلو بزاریم توی اتاق
سرش رو تکون داد و به سختی لبخندی زد و به سمته اتاق رفتن به این فکر میکرد که چرا خوشحالیش چرا ثانیه ای دووم نمیاره
جیمین و یونها بعد از اونا ازدواج کرده بودن ولی الان جیمین قرار بود قبل از جونگکوک پدر بشه
وارد اتاق شدن و جونگکوک وسایل ها روی زمین گذاشت و به سمته همسرش برگشت و محکم بغلش کرد و بوسه روی گونش گذاشت
جونگکوک : میخواهی برگردیم
دوست نداشت که دختری ضعیف به نظر بیاد نمی‌خواست عشق بخاطر مشکل اون عذاب بکشه پس با لبخند ظاهری گفت
ا،ت : نه عشقم تازه قرار کلی بهمون خوش بگذره
جونگکوک لبخندی زد انگار خیالش کمی راحت شده بود
جونگکوک : پس من میرم پیشه پسرا ... تو هم لباس تو عوض کن بیا
با مهربانی نگاهش کرد و بوسه روی لب هاش گذاشت و اونم با لبخند از اتاق خارج شد بغض داشت خفه اش میکرد احساس سنگینی توی گلوش
بیشتر شد احساس میکرد بدبخت ترین ادم روی زمینه
دیدگاه ها (۱۴)

✨ پارت ۹ ✨چنگی به موهاش زد و به سمته سرویس بهداشتی اتاق دوید...

✨ پارت ۱۰ ✨یونجی‌ : لونا راست میگه این اواخر خیلی تو فکری نک...

✨ پارت 7 ✨جونگکوک : عاشق این شر بازی و خرص خوردنتم ... باشه ...

✨ پارت ۶ ✨با نور خورشیدی‌ که به چشماش میخورد بیدار شد کمی تو...

My DestinyPart: 7تهیونگ دستور داد چند نفری اونجا باشن و بعد ...

--------------------------------☆IN YOUR SHELTER★-----------...

چندپارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط