آدمها را نمیشود شناخت ، تا زخمی نزنند یا زهری نریزند ، وق

آدمها را نمیشود شناخت ، تا زخمی نزنند یا زهری نریزند ، وقتی که میشود و میتوانند ، یا مرهمی نگذارند و دستی نگیرند ، وقتی که رفتن و ماندنشان فرقی به حالشان ندارد ، آدمها را نمیشود شناخت...
این را هزار بار به ما گوشزد کرده بودند ، وقتی هر شب کنار گوشمان میگفتند که گرگ دستش را توی آرد میزند تا سفید شود ، شیرینی میخورد تا صدایش نازک و ملایم شود ، تا درِ بستهء خانهء بره ها باز شود و ...
به ما گفته بودند ولی ته قصه را همیشه آنقدر خوب تمام کردند که به فکرمان نرسید شاید آخرش بد باشد ، نگفتند یک روزی میشود که لباس زیبای آدمیت تن میکنند و ادای آدمها را درمیاورند و ما لبخندشان را میبینیم و باورمان میشود ، مهربانیشان را...
نگفتند که آدم خوبها یک روز افسانه میشوند ، کیمیا میشوند ، نگفتند هرچقدر مهربانتر باشیم زخم ها عمیق تر و دردناک تر میشود ، ما را بزرگ کردند اما بچه ماندیم ، خیال کردیم که آخرش لابد خوب است ، و هیچ آدم بزرگی کنار گوشمان نگفت که تهِ تهش... ، نگفت و ما آدمها را نشناختیم جز وقتی که میشد ، جز وقتی که میتوانستند...جز وقتی که نرم پاورچین واردحریممان شدند احساس وآبرو و اعتبارمان را با نام عشق از ما ربودند....... مردشدن شاید تصادفی باش اما مرد ماندن کار هرکسی نیست......
دیدگاه ها (۱)

شانس من تو زندگی :))🥴🥴😕😕😂😂

خنده های شیرین..

خنده های شیرین...

خنده های شیرین..

خنده بازار...

گفت آخ آخ دلا از دست تنهایی به جونُم، گفتم منکه همه‌ی درونم ...

کپی ممنوع

سریال ترکی

#اخرین_پست_امشب 🙏🏻🌹بعضی شب‌ها، آدم فقط دلش می‌خوادشهر بخوابه...

کپی ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط