Bratva Empire part

Bratva Empire part 8:
آناستازیا:....
مشغول خوش و بش با لی لی و سارا بودم، که
نگاه سنگینی رو خودم حس کردم.همیشه از این نگاه بدم میومد.
سرمو دنبال صاحب اون چشما چرخوندم،و با دو جفت چشم سیاه ،که مال یه پسر بود برخوردم.وا این که اون پسر فرودگاهی است،
خندم گرفت....آخه پسر فرودگاهی ؟؟؟؟
اسمش چی بود؟اها ژنیا . یکدفعه بهم لبخندی زد ،که منم با به لبخند جوابشو دادم...
اومد سمتم و داشت نزدیک میشد، وقتی رسید دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:به بانوی جذاب، مشتاق دیدار ؛شما کجا و اینجا کجا؟
به تته پته افتادم و گفتم:د.د.دوست سارا هستم.
تعجب کرد بعدم خندید و گفت:از من میترسی جوجه؟نترس کاریت ندارم،من جنتلمن تر از این حرفام.
بعد منم خنده ام گرفت و بلند خندیدم ،اونم همراه من خنده اش گرفت،و منو سمت مبل برد و باهم نشستیم؛و مشغول حرف زدن بودیم.
الکساندر:......

پیش شرکای تجاری بودم که یه لحظه، فکری تو سرم جرقه زد.
آها اون دختره، دختره مارگارت می‌تونه گزینه خوبی باشه،برای ازدواج سوری مناسب ترین گزینه است .
ایده آل مامانم،تحصیل کرده، باهوش،با سر زبون،خوشگل و خوش هیکل.
باهاش ازدواج میکنم بعده 4 ماهم طلاق میدمش،به بهونه افسردگی بعد از طلاق هم میرم سفر و از اونجا کارارو راست و ریست میکنم.
حالا باید چجوری راضیش کنم ؟؟؟
نه !من بلدم چیکار کنم......
دیدگاه ها (۰)

Bratva Empire part 9: از خدمه پرسیدم مارگارت کجا رفت,که بهم ...

لباسی که سارا به مارگارت داد.

Bratva Empire part 7:مارگارت :....با حرص از بین جمعیت رد شدم...

سارا و ارتور::

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط