پارت ۳۲ (هشدار زارتان زورتان🎀)

پارت ۳۲ (هشدار زارتان زورتان🎀)

کم کم اتفاقات ان شب شروع به صمیمی تر شدن کرد.
طوری که هیچکدام هیچوقت ندیده بودند و حسش نکرده بودند.
و احتمالا این قرار بود بینشان بماند.
بوسه ای که فضای بین لب هایشان را پر کرده بود گرم بنظر میرسید، قابل اعتماد، پس دست های ساسکه پایین رفت.
البته نه سریع، نه قبل از اینکه برای لحظه ای بلرزند.
مردد از اینکه ایا واقعا داشت اینکار را انجام میداد؟
و بعد، یکی اهسته دور کمر ناروتو حلقه شد. دیگری؟
کم کم بالا رفت، جایی بین کمر بند و لبه ی لباسش.
نفس لرزانی از بینی ناروتو خارج شد در حالی که اینبار، بازوهای او بالا رفت.
اهسته دور گردن ساسکه پیچید، مثل یک گربه ی نارنجی که بالاخره اعتماد میکند.
و او مثل ساسکه مردد نبود، فقط برای اولین بار...کند بود.

سعی نمیکرد با عجله فضاهای خالی را پر کند.

لب هایشان از هم جدا شد، برای لحظه ای تا هر کدامشان فرصت برای نفس کشیدن داشته باشند. چشم های تیره ی ساسکه توی ان دو تا تیله ی ابی قفل شد، برای چند لحظه.
لرزش کوچک عنبیه های ناروتو...از چیز بدی نبود. نه. فقط انتظار.
انگار که بعد از این را پیش بینی میکرد.
N:"-ساسکه ی خر خدا"
خر خطاب کردن ساسکه برای اینکه وانمود کند خودش نقشی توی این قضیه نداشته، حتی با اینکه بازوهایش هنوز دور گردن ساسکه بود.
هنوز هم انجا مانده بود، به هر حال.
چین و چروک دانسته ای گوشه ی چشم های ساسکه را کشید، دقیقا قبل از اینکه سرش دوباره پایین برود.
اینبار در گودی گردن ناروتو فرو رفت، جایی که یقه ی پیراهن سفید-نارنجی اش کمی کنار رفته بود.
عطر ناروتو، ریه هایش را پر کرد.
بوی خفیف خز روباه [احتمالا چون همه جا کوراما را به خودش میمالید] همراه چیزی شیرین تر مثل رشته های پخته ی رامن یا پارچه ی افتاب زده،
چشم های ساسکه تقریبا بسته شد.

بدن هایشان به هم فشار اورد [البته بیشتر مال ساسکه] تا جایی که بدن ناروتو تقریبا خم شد. به دیوار عقب چسبید در حالی که کمی هم شوکه شده بود.
چیزی قلقلک اور ته شکمش پیچید، باعث شد شانه هایش نزدیک صورت ساسکه کمی بلرزد.
برقی از رضایت چشم های ساسکه را پر کرد، این واقعا راحت تر از انتظار بود. فقط کمی ناروتو را هل بده تا مثل یک جوجه اردک گوشه ای گیر بیفتد. احتمالا هم بعدا کتکت بزند.
ولی فعلا؟ مهم نبود.
لب های ساسکه روی پوست برنزه-روشن و نرم ناروتو نشست، جایی که همیشه دلش میخواست بیشترین توجه را رویش متمرکز کند.
نفس ناروتو لرزید، یک مکث کوتاه برای اینکه نمیدانست ایا ان را بیرون بدهد یا داخل بکشد.
گرمای حضور ساسکه را حس میکرد.
لب هایش که روی گردنش کشیده میشدند انگار شیشه ای شکستنی بود، مراقب و ارام.
شکمش که گاه به گاه به مال ناروتو میچسبید و باعث میشد قلب او تند تر از حد معمول بتپد.

و ساسکه فقط همانجا راضی نشد.
حالا ایتاچی ای نبود که با کلماتی مثل 'ساسکه، ای پسر بد. شیطونی نکن' سرزنشش کند یا مادرش میکوتو که او را بین عمل بگیرد.
خودش بود و ناروتو، مگه نه؟
وقتی بیشتر به جلو خم شد ناخوداگاه زانوهای ناروتو را کمی باز کرد، حالا تقریبا طوری بنظر میرسید که انگار ناروتو روی پاهای او نشسته بود.
و چون واقعا نشسته بود.
N:"ساسکه!"
کمی بلند تر صدا کرد، سوالی تر. ولی به جای اینکه او را هل دهد، بازوهایش محکم تر دور گردن او حلقه شد.
دلتنگی همراه با چیزی مشتاق تر بین هیجان و انتظار دوباره سینه اش را پر کرده بود. قلبش مثل پرنده ای که توی قفس گیر کرده به دنده هایش میکوبید.
نفس خفه ی دیگری از بین لب هایش خارج شد وقتی بالاخره ساسکه دستش را هل داد بالا.
پوست خنک انگشت هایش مثل راز روی پوست گرم ناروتو کشیده شد، عضلات شکمی او را زیر انگشت هایش حس کرد.
انگشت شستش روی خط ورزیده ی وسط شکم ناروتو غلتید و بالاتر رفت، بی شرمانه هر چیزی که زیر پارچه بود را لمس میکرد.
ناروتو تقریبا پیراهن راه راه ساسکه را توی مشتش فشار داد.
بوسه های روی گردنش ادامه پیدا کردند، او را تهدید کردند که سرش را به عقب خم کند.
وقتی موهای بورش روی گچ دیوار به شکل حلقه درامدند، ناروتو کم کم احساس گیجی میکرد. لب های ساسکه از گلویش پایین رفت و روی ترقوه اش ثابت ماند، باعث میشد زیپ ژاکتش هر لحظه پایین تر برود.

هر دو میدانستند که این چه معنی ای دارد.

و هیچکدام تلاشی برای متوقف کردنش نکردند.
دیدگاه ها (۳)

پارت ۳۳ (بازم هشدار👁🫵)ساسکه تقریبا زیپ ژاکت ناروتو را کامل پ...

بقیه ش●کاکاشی سوارش شد.دقیقا سوار ان دوچرخه زهوار در رفته ی ...

پارت ۳۳بچه ها من هنوز زنده ممممم🗣K:"اصن از دستت عصبانی نیستم...

پارت ۳۱ارتباط چشمی برقرار کردند، برای چند لحظه. چون ناروتو س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط