⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝
⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝
ܔ "فرمانروای دریا"
𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟕
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ
مرد آرنجش را روی دستهی مبل گذاشت.
_«میخوای من و جنگجوهام به آبهایی بریم، که حتی ناوگان سلطنتی جرئت نزدیک شدن بهشون رو نداره.»
آلیشیا بیتفاوت گفت:
_«در عوض، دستمزد خوبی میگیرین.»
بنلس پوزخند کمرنگی زد.
_«پول...»
بنلس سرش را کمی تکان داد.
_«میتونم همهی خزانهی سلطنتی رو وقتی سرگرم شورش هستی غارت کنم...»
آلیشیا آه کوتاهی کشید.
«پس هدفت چیه؟»
_«آبهای غربی.»
دختر حتی تعجب هم نکرد.
همان چیزی که انتظارش را داشت.
راهی برای نفوذ.
راهی برای تجارت.
یا شاید...
راهی برای جنگ.
«تا وقتی شکار ادامه داره، کشتیهای من آزادانه از آبهای غربی آرالیس عبور میکنن.»
آلیشیا چند لحظه سکوت کرد.
بعد سری تکان داد.
_«باشه.»
لبخند بنلس محو نشد.
بلکه...کمی عمیقتر شد.
_«و یه چیز دیگه.»
آلیشیا ابرویش را بالا انداخت.
_«تموم نشده؟»
_«نه.»
دختر بیحوصله گفت:
_«بگو.»
مرد بدون آنکه لحظهای نگاهش را از او بردارد، گفت:
_«یه بدهی.»
این بار...
آلیشیا سکوت کرد.
_«از چه نوع؟»
بنلس شانهای بالا انداخت.
«هنوز نمیدونم.»
برای اولین بار...
حالت صورت دختر عوض شد.
_«یعنی خودتم نمیدونی چی میخوای؟»
_«الان نه.»
مکثی کرد.
_«وقتی زمانش برسه، میفهمم.»
سکوت اتاق سنگین شد.
آلیشیا آرام خندید.
خندهای از تمسخر...
_«فکر میکنی من همچین قراردادی رو امضا میکنم؟»
بنلس هم خندید.
اما خندهی او...
هیچ گرمایی نداشت.
_«نه.»
مرد از جایش بلند شد.
_«فکر میکنم خودت میدونی که چارهای نداری.»
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا 。゚❁ུ۪
ܔ "فرمانروای دریا"
𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟕
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ
مرد آرنجش را روی دستهی مبل گذاشت.
_«میخوای من و جنگجوهام به آبهایی بریم، که حتی ناوگان سلطنتی جرئت نزدیک شدن بهشون رو نداره.»
آلیشیا بیتفاوت گفت:
_«در عوض، دستمزد خوبی میگیرین.»
بنلس پوزخند کمرنگی زد.
_«پول...»
بنلس سرش را کمی تکان داد.
_«میتونم همهی خزانهی سلطنتی رو وقتی سرگرم شورش هستی غارت کنم...»
آلیشیا آه کوتاهی کشید.
«پس هدفت چیه؟»
_«آبهای غربی.»
دختر حتی تعجب هم نکرد.
همان چیزی که انتظارش را داشت.
راهی برای نفوذ.
راهی برای تجارت.
یا شاید...
راهی برای جنگ.
«تا وقتی شکار ادامه داره، کشتیهای من آزادانه از آبهای غربی آرالیس عبور میکنن.»
آلیشیا چند لحظه سکوت کرد.
بعد سری تکان داد.
_«باشه.»
لبخند بنلس محو نشد.
بلکه...کمی عمیقتر شد.
_«و یه چیز دیگه.»
آلیشیا ابرویش را بالا انداخت.
_«تموم نشده؟»
_«نه.»
دختر بیحوصله گفت:
_«بگو.»
مرد بدون آنکه لحظهای نگاهش را از او بردارد، گفت:
_«یه بدهی.»
این بار...
آلیشیا سکوت کرد.
_«از چه نوع؟»
بنلس شانهای بالا انداخت.
«هنوز نمیدونم.»
برای اولین بار...
حالت صورت دختر عوض شد.
_«یعنی خودتم نمیدونی چی میخوای؟»
_«الان نه.»
مکثی کرد.
_«وقتی زمانش برسه، میفهمم.»
سکوت اتاق سنگین شد.
آلیشیا آرام خندید.
خندهای از تمسخر...
_«فکر میکنی من همچین قراردادی رو امضا میکنم؟»
بنلس هم خندید.
اما خندهی او...
هیچ گرمایی نداشت.
_«نه.»
مرد از جایش بلند شد.
_«فکر میکنم خودت میدونی که چارهای نداری.»
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا 。゚❁ུ۪
- ۲.۹k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط