هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_44
بعد از گذشت ده دقیقه تقه ای به در خورد
با اجازه ای گفت وارد اتاق شد
+ سلام آقا چیزای مهمی آوردم برات
سری تکون دادم به مبل اشاره زدم
نشست پوشه رو باز کرد عکس هارو ازش بیرون کشید ..
یکی از عکس هارو به سمتم گرفت
+ آقا این پسر خالشه!
حرو.مزاده!
نگاهی بهش کردم فیس بچگونه ای داشت
سبیل هاش انگاری بارکد شارژ بود!
اخم کرده لب زدم
_خب که چی عکس این حر.ومیو نشونم میدی؟
+آقا جونم برات بگه آمارشو درآوردم..
دیروز پناه خانوم ساعت 12 اینا به سمت رسالت راه افتاده..
حتی رفتم از تاکسی زرد ها سوال کردم عکس پناه خانوم رو نشون دادم آدرس دقیق رو بهم گفتن
با خشم غریدم:
_پیش کدوم حمالی رفته؟
+آقا آروم باش همرو توضیح میدم برات!
رسالت خانه خالشه..همشون اونجا جمع شدن آ..
نذاشتم حرفشو ادامه بده غریدم
_آدرسو بفرست برام!
چشمی زیر لب گفت که با ی حرکت از روی مبل پریدم
دوییدم سمت اتاقم تیشرتی تنم کردم از روی میز سوییچو چنگ زدم ..
دیدگاه ها (۱۹)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_45تمام بدنم داغ کرده بود ..پ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_43سری تکون دادم _پناه کریمی!...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_42پاکت رو پرت کردم عربده زدم...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_28نگاهی به هیکلم انداخت+خیلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط