#پارت. 8

#پارت. 8
همین جوری داشتم تو محوطه راه میرفتم ک دیدم آرمان داره با یه لبخند خبیثی نگام میکنه
یه جوری بهش نگاه کردم بیچاره خودشو خیس کرد،

اومد کنارم وایساد و شروع کرد چرت و پرت گفتن

از گل و درخت و زمان و زمین و خاک و هرچیزی ک فکر کنید حرف زد

تا اومد یه حرف دیگه ای بزنه سریع برگشتم و گفتم

بسه بسه فهمیدیم که چقد اسمونو خاک و درخت و گل و همه چی رو خدا افریده فهمیدیم بس کن
اخرین جمله ای که از دهنم درومد مساوی شد با خیس شدنم

یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید، عصبی رفتم سمت دست شویی دانشگاه و واردش شدم تا خودم و دیدم رنگ از صورتم پرید ب خدا صورتم شده بود
یکی با ریمل و خط چشم دور چشمام ک سیاه سیاه روژمم ک کامل پخش شده بود روی صورتم
ب سختی تمام آرایشمو پاک کردمو از دست شویی خارج شدم

مثل این که اون کاری که با ماشینش کردم براش کافی نبود، تلافی شو در میارم آرمان خان

از دانشگاه خارج شدم، سریع روندم طرف خونمون تا زود تر برسم و یه نقشه جدید بکشم براش

وقتی رسیدم خونه شکر خدا نه آشپزیم خوب بود نه چیزی برای خوردن داشتیم تو خونه

اومدم زنگ بزنم غذا بیارن برام ولی هرچی گشتم گوشیمو پیدا نکردم اخرم با گوشی خونه زنگ زدم برام غذا بیارن
من تا قبل از اینکه آرمان خیسم کنه گوشیم دستم بود بعد گذاشتمش داخل جیب مانتوم یعنی ممکنه اون برداشته باشه؟
نه نه! امکان نداره
یعنی تو یه روز با یه تیر دو تا نشون زده
خدا لعنتت کنه آرمااان
حالا نمیتونم بیام بگم گوشیمو بده که صد در صد یا نمیده یا میگه ازم خواهش کن
دیدگاه ها (۳)

#پارتـ. 9کلا بیخیال گوشیم شدم، همش به این فکر میکردم که چجور...

#پارت. 10آرمان: صبح این دختره محمدی اومد ازم جزوه گرفت، من ک...

#پارت. 7 از رفتارش خیلی عصبی شدم، اصلا چه دلیلی داشت بهم تنه...

#پارت. 6 بیشتر از این حرص میخوردم ک هانیه برگشت سمتم گفت: عز...

◈ ━━━━━━━ ⸙ چرامن(پارت18) ⸙ ━━━━━━━ ◈صدای کلید انداختن تو در...

ویوی ایوکی:نور آفتاب از بین برگ های درخت های انگور به صورتم ...

عشق در تاریکی 23.< ویو کوک > کل شب به ا/ت فکر میکردم یعنی عا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط