#قرارداد_دوستانه p9

#قرارداد_دوستانه p9

ویو نامجون :

وارد بار شدیم ، چشمم به میزو که گوشه بار بود افتاد.
میشناختمشون ، نگاهی به دختری که آستین هاش رو بالا داده بود انداختم ، کتاب توی دستاشو شناختم ، بادام بود
نیم نگاهی به موهای قهوه ای موج دارش که روی شونه هاش ریخته بود کردم.

جلو رفتیم و سلام دادیم ، داستهاش رو توی دستام قرار داد ، سرد بودن و با دستهام که تا الان توی جیب های پالتوی بلندم نگه داشته بودم در تضاد بود .
از محکم حرف زدنش خوشم میومد ، به کوک تکست دادم .
وقتی از لیلی خواست بره کنارش بشینه و طرح هارو بهش نشون بده خوشحال شدم ، هیچوقت توی این کارا گند نمیزد .
جام رو با لیلی عوض کردم و کنارش نشستم .
سرش با کتابش گرم بود .

نامجون : بادام ؟؟

سرش رو بالا آورد به چشم هاش نگاه کردم ، عمیق مشکی بود .

هانا : خوندینش؟؟(با ذوق)

بادام رو کیفم درآوردم و به سمتش گرفتم

نامجون : عاشقشم، جدی میگم ، خوشحالم که خوندیش .
برق چشم هاش بیشتر شد .

به رو به رو نگاه کردم کوک درگیر بود .
میخواستم بیشتر باهاش صحبت کنم ولی ایده ای نداشتم .

نامجون : کارت آسانسور و پیدا کردید (خنده )

هانا : لیلی خیلی حواس پرته خداروشکر من کارت دارم باید یکی بسازیم . نمیدونستم توی واحد ۲۰۰ زندگی می‌کنید ، خیلی خوشحالم ، امیدوارم بتونیم بیشتر همدیگه رو ببینیم ، برای کار های شرکت البته . (خندید)

دستش رو سمت کیفش بود و برداشتش .
رو به کوک و اون دختره کرد .

هانا : لیلی ، بریم .
دیدگاه ها (۰)

#قرارداد_دوستانه p10ویو هانا : از هم صحبتی باهاش خوشم میومد...

#قرارداد_دوستانه p11ویو هانا : رسیدم به پارکینگ ، لز ماشین پ...

#قرارداد_دوستانه p8 ویو لیلی : عینکش رو روی بینیش بالا برد و...

#قرارداد_دوستانه p7 ویو لیلی : ازماشین پیاده شدیم و سمت بار...

#قرارداد_دوستانه ویو هانا : دستش رو از روی کمر لیلی برداشتو...

#قرارداد_دوستانه ویو کوک : دست لیلی رو گرفتم و وارد پارکینگ...

#قرارداد_دوستانه ویو هانا : دستش رو پشت پلک هاش کشید و اشک ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط