آخرین تصویری که از مادرش به یاد میآورد فریاد و ضجه بود

آخرین تصویری که از مادرش به یاد می‌آورد، فریاد و ضجه بود. زن دیگری، سونگمین رو محکم توی آغوشش گرفته بود تا نتونه به سمت مادرش بدوه. سونگمین یادش نمی‌اومد که دقیقا چی کار می‌کرد. گریه می‌کرد؟ عصبانی بود؟ فریاد می‌کشید؟ سعی می‌کرد فرار کنه؟ هیچی یادش نبود. اما تک تک صحنه ها رو دقیق و کامل به یاد می‌آورد. مادرش آدم بدی نبود. با همه مهربون بود، آشپزیش خوب بود، لبخند های قشنگی داشت و بوسه هایی که به گونه سونگمین می‌زد نرم بودن. تنها جرم زن، این بود که سواد داشت. می‌تونست کتاب بخونه. می‌تونست مثل یک کشیش، توی کلیسا سخنرانی کنه اما خب، حرف هاش شبیه حرف های کشیش نبودن. مادرش باهوش بود و این جرم بزرگی برای یک زن بود. زن ها باید احمق می‌بودن. مطیع می‌بودن. ساکت می‌بودن و بچه های سالم به دنیا می‌آوردن. بعد هم اگر مردن، روی قبرشون می‌نوشتن : " مادر باحیا و بهشتی". آره. باید یک حیوان مطیع می‌بودن که نسل انسان رو ادامه می‌دادن و بعد، هیچی. مادر سونگمین نمی‌خواست حیوان باشه. بعد از مرگ پدرش هنگام ساخت پل بزرگ شهر، مادر بیوه‌اش اونقدری آزاد شده بود که با زن های دیگه حرف بزنه و تلاش کنه بهشون حقیقت رو بگه. این که داره بهشون ظلم می‌شه. اما... زن های دیگه اونقدر شنیده بودن باید احمق باشن، که باور کرده بودن. باور کرده بودن هر زن باهوشی جادوگره و بعد سوزوندنش. جلوی چشم سونگمین. شعله های آتش برای بچه کوچکی به سن سونگمین، به قدری بزرگ جلوه می‌کردن که فکر می کرد به آسمون می‌رسن. دست های زن محکم دور بدنش حلقه شده بودن و سونگمین به مردی نگاه می‌کرد که با چشم های براقش، به شعله ‌های آتشی که خودش برپا کرده بود خیره شده بود. صدای فریاد های مادرش حتی از هلهله مردم هم بیشتر بود و مرد انگار لذت می‌برد. سونگمین با خودش قسم خورده بود چهره مرد رو به خاطر بسپاره و یک روز همون‌طور که مادرش رو به آتش کشید، آتشش بزنه. اما حالا که دیگه ۱۱ ساله نبود، چهره مرد رو به خاطر نمی‌آورد. هرچقدر تلاش می‌کرد، فقط چشم هاش رو به خاطر می‌آورد. براق و بی رحم.
با کشیدن افشار اسب، درشکه رو متوقف کرد تا اربابش پیاده بشه. حالا برای یکی از اشراف زاده ها کار می‌کرد و حقوق ناچیزی می‌گرفت. ایده‌ای نداشت که قراره توی اون قمارخونه چه اتفاقی بیفته، و کنجکاو هم نبود. سرش رو به پشتی چوبی صندلیش تکیه داد، ساعدش رو روی چشماش گذاشت و سعی کرد بخوابه. اما چیزی مانع می‌شد. فکر می‌کرد دلشوره اش به خاطر اینه که مهلت کمی برای پرداخت قرضش داره اما نه... احساس می‌کرد توی دلش آتش گرفته. آتش... گرم بود. گرمای آتش با وجود فاصله، به صورت سونگمین می‌خورد. مردها می‌رقصیدن و از این که ساحره رو نابود کردن، خوشحالی می‌کردن. آتش... مشعل هنوز توی دست مرد بود. چشم هاش می‌درخشید. براق و بی رحم.
" توله سگ تنبل! بلند شو باید راه بیفتیم."
‌با شنیدن صدای اربابش، سیخ نشست و با چهره‌ای بیچاره عذرخواهی کرد.
" ببخشید ارباب. "
با دست های لرزان، افسار اسب رو گرفت و آب دهانش رو قورت داد. نباید اشتباهی می‌کرد. نباید کارش رو از دست می‌داد. نباید... صدای خنده ناآشنایی توی گوشش پیچید. شاید هم... آشنا. مرد قد بلندی از پشت درشکه ظاهر شد و کنار اربابش قرار گرفت.
" چقدر بامزه است. برای درشکه‌چی بودن زیادی ظریف و لاغره. مطمئنی افسار از دستش رها نمی‌شه؟ "
اون چشم ها... سونگمین دست هاش رو دور افسار مشت کرد. ناخن‌هاش، دستش رو اذیت می‌کردن اما نمی‌تونست اهمیتی بده. نمی‌تونست به هیچی اهمیت بده حتی خنده های اربابش. با خشم به چشم های مرد زل زد. براق و بی رحم.
اونقدر روی اون چشم‌ها تمرکز کرده بود، که متوجه نشد اربابش برای بار سوم صداش می‌کنه.
" پسرک نادان! اون‌طور به آقای بنگ خیره نشو!"
‌با فرود اومدن عصای اربابش روی رون پاش، به خودش اومد. با خم کردن سرش عذرخواهی کرد و بالاخره مشتش رو باز کرد. ناخن هاش کف دستش رو زخم کرده بودن. ذهنش خالی شده بود و فقط شعله های آتش رو جلوی چشم‌ هاش می‌دید. صدای ناآشنا اما آشنا، دوباره بلند شد.
" بهش سخت نگیر. من از نگاه های خشمگین و خصمانه خوشم می‌آد. خصوصاً وقتی کاری می‌کنم پر از درد و التماس بشن. فقط ازت می‌خوام درشکه‌چی‌ ات رو بهم قرض بدی."
‌صدای خنده اربابش دوباره بلند شد. فک سونگمین از عصبانیت قفل شده بود. انگار مرد اون رو نمی‌شناخت. اما سونگمین خوب می‌دونست که از مرد چی می‌خواد. همه جا آتش می‌دید. چرخید و به مرد نگاه کرد. چشم‌های مرد می‌درخشید. براق و بی‌رحم.

#چانمین #سناریو
       #scenario  ֪  #chanmin
دیدگاه ها (۰)

بارون از همیشه شدیدتر می‌بارید.  هفته‌ی پیش، وقتی هواشناسی ا...

‌‌‌                             hyun𝂅lix    ‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌موهای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط