روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی ز

روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمیداشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده‏ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال ‏تر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‏ رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.


پائولو کوئلیو
دیدگاه ها (۱)

در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می کردند. پدر خانواد...

تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خری...

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه...

دیدگاه گورخری ...از گورخری پرسیدم: تو سفیدی، راه راه سیاه دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط