رمان هستی بان تاریکی
رمان هستی بان تاریکی
پارت سیزده
بعدش هر دو سکوت کردیم
اون میره خنجرش رو برمیداره و غیب میشه
منم هق هقم دوباره شروع شد
میترسیدم! خیلی! نکنه دوباره یکی از اونا بیاد خوابم نمیبره کاش مامانم بود تا تو بغلش میخوابیدم دلم برای خونه و تخت نرمم تنگ شده
یعنی میشه که دوباره برگردم خونه؟
نه من میمیرم
و باید کل ارزو هامو دفن کنم و با خودم به گور ببرم
بدنم درد میکرد به خاطر افتادنم رو زمین صورتمم که چند روز بود خون روش مونده بود به خاطر کتک هایی که از اون مرد ساحره خوردم شروع میکنم به گریه و توی دلم میگم
ساحره من میترسم تورو خدا بزار برم 😭
یه دفه جلوم ظاهر میشه
بهش میگم
چرا هر وقت دلت بخوای میای و میری
اون میگه
اولا به من نگو ساحره
و بعد قدم برمیداره و میاد نزدیکم سرم رو رو پاهاش میزاره وبا دستمال کاغذی اشک هامو و خون های روی صورتم رو پاک میکنه
و ادامه میده
دوما
خوب باشه میری ولی چند شرط داره
میگم بگو
شرط یک فکر فرار با خانوادت به سرت نزنه که هر جا بری پیدات میکنم
شرط دو تا یک ماه وقت داری تا با خانوادت خوش باشی و بعد میای اگه نیای پدر و مادرت و برادر کوچیکت سه عضو خانوادت رو به جای تو خواهم کشت
شرط سه به جای اون کلاغ یه کلاغ دیگه باهات میفرستم و اون کلاغ رو حق نداری از خودت دور کنی
شرط چهار
یک ماه دیگه
ساعت یازده شب
وسط حیات
توی دایره میوایسی وقتی اومدی و از اونجا تکون نمیخوری تا من بیام
میگم باشه قبول ولی بدون نمیبخشمت
اون میگه
مهم نیست ارزشی نداره
مثل بی ارزشی تو
از حرفاش قلبم میشکست خیلی بی رحمه
اون میگه
دنیا بی رحمه من یک وسیلم
من میگم هی تو تو ذهن منو خوندی بی شعور حتی فکر هم نکنم
اون میگه خفه شو
این فقط یه قسمت کوچولو از قدرت های منه
بعدشم
شعورم هر چی باشه از مال تو بیشتره
میگم معلومه
اون میگه
خوب که این طور
پس
ام
رفتن پیش خانوادت کنسل شد
گفتم چییییی
گفت همین که هست
گفتم اذیت نکن غلط کردم بزار برممممم
ادامه دارد.....
پارت سیزده
بعدش هر دو سکوت کردیم
اون میره خنجرش رو برمیداره و غیب میشه
منم هق هقم دوباره شروع شد
میترسیدم! خیلی! نکنه دوباره یکی از اونا بیاد خوابم نمیبره کاش مامانم بود تا تو بغلش میخوابیدم دلم برای خونه و تخت نرمم تنگ شده
یعنی میشه که دوباره برگردم خونه؟
نه من میمیرم
و باید کل ارزو هامو دفن کنم و با خودم به گور ببرم
بدنم درد میکرد به خاطر افتادنم رو زمین صورتمم که چند روز بود خون روش مونده بود به خاطر کتک هایی که از اون مرد ساحره خوردم شروع میکنم به گریه و توی دلم میگم
ساحره من میترسم تورو خدا بزار برم 😭
یه دفه جلوم ظاهر میشه
بهش میگم
چرا هر وقت دلت بخوای میای و میری
اون میگه
اولا به من نگو ساحره
و بعد قدم برمیداره و میاد نزدیکم سرم رو رو پاهاش میزاره وبا دستمال کاغذی اشک هامو و خون های روی صورتم رو پاک میکنه
و ادامه میده
دوما
خوب باشه میری ولی چند شرط داره
میگم بگو
شرط یک فکر فرار با خانوادت به سرت نزنه که هر جا بری پیدات میکنم
شرط دو تا یک ماه وقت داری تا با خانوادت خوش باشی و بعد میای اگه نیای پدر و مادرت و برادر کوچیکت سه عضو خانوادت رو به جای تو خواهم کشت
شرط سه به جای اون کلاغ یه کلاغ دیگه باهات میفرستم و اون کلاغ رو حق نداری از خودت دور کنی
شرط چهار
یک ماه دیگه
ساعت یازده شب
وسط حیات
توی دایره میوایسی وقتی اومدی و از اونجا تکون نمیخوری تا من بیام
میگم باشه قبول ولی بدون نمیبخشمت
اون میگه
مهم نیست ارزشی نداره
مثل بی ارزشی تو
از حرفاش قلبم میشکست خیلی بی رحمه
اون میگه
دنیا بی رحمه من یک وسیلم
من میگم هی تو تو ذهن منو خوندی بی شعور حتی فکر هم نکنم
اون میگه خفه شو
این فقط یه قسمت کوچولو از قدرت های منه
بعدشم
شعورم هر چی باشه از مال تو بیشتره
میگم معلومه
اون میگه
خوب که این طور
پس
ام
رفتن پیش خانوادت کنسل شد
گفتم چییییی
گفت همین که هست
گفتم اذیت نکن غلط کردم بزار برممممم
ادامه دارد.....
- ۱۰.۶k
- ۱۱ آذر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط