Knife Dead

Knife Dead
…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart 78…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷ


جونکوک لبخندی زد و موهای بلند دخترک از از روی شانه هایش کنار زد و چرخید سمته ویترین .. ش*ورت به رنگ مشکی را برداشت و شوکه با چشم های گرد گفت
جونکوک: این خوبه
ات زود آن تیکه پارچه را از دست جونکوک گرفت و نگاهی به دست یار ها انداخت و با لبخند فیکی گفت
ات: از دست این مردا
دوباره آن تیکه پارچه را تو ویترین انداخت و آروم گفت
ات: بس کن جونکوک این همه لباس برداشتی هیچی نگفتم این دیگه نه
جونکوک لبخند شیطانی زد و لپ دخترک را کشید و باز هم دستش را گرفت سمت وسایل های آرایش می‌رفت
جونکوک: دیگه وقتی میایی پیشم باید آرایش کنی
ات: ایش نه بابا دیگه چی
جونکوک لبخندی زد و بوسی رو گونه دخترک گذاشت و نگاهش افتاد رو ماتیک به رنگ قرمز با ذوق سمتش رفت و بعد از برداشتن آن ماتیک سمته ات چرخید
جونکوک: باید اینو به لبات برام بزنی
ات پوزخندی زد
ات: من از رنگ قرمز خوشم نمیاد
جونکوک با اخم گفت ..... جونکوک: خوب برای من بزن تا منم طعمش رو بچشم
دخترک لبخندی زد و آروم گفت
ات: باشه اینو ازت میگیرم به شرطی که بقیه لباس و وسایل رو بزاری سر جای خودش
جونکوک لبخندی نرمی رو لب هایش نقش بست و به دخترک نزدیک شد هر دو دست هایش را گرفت و بوسی روش گذاشت
جونکوک: چرا هدیه هام رو قبول نمیکنی
دخترک با آن لحن آروم دلش آروم گرفت حس میکرد این بار یکی رو داشت که با این لحن زیبا با هاش حرف میزد لبخندی زد و آروم گفت
ات: نمیتونم این همه رو قبول کنم
جونکوک: حتی اگه من برات بخرم
ات : فقد همین ماتیک قرمز رو تا آخر عمرم با خودم نگه میدارم
جونکوک: نمیشه گانگ ات چرا رو حرفم حرف میزنی میدونی که خوشم نمیاد پس باید قبول کنی
دخترک آروم لبخندی زد و سری تکون داد جونکوک همچنان چشم دوخته در آن تیله های مشکی و لبخندی زد
تیکه ای ز موهای دخترک را در دستش گرفت و سمته بینی اش برد آروم بوش کرد و گفت
جونکوک: باید برای خاله سوهی هم هدیه بخریم و بیونگ سو
دخترک شوکه گفت
ات: ..چی.تو از ... کجا
جونکوک: بعداً حرف میزنیم
باز هم دستش را گرفت و دنبال خودش می‌کشاند زود گقن
جونکوک: بعداً حرف میزنیم آلان کلی کار داریم خوشگله ...
( اسلاید ۲ ماتیک )
دیدگاه ها (۳)

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart 79…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷدخترک با حالت خستگی و ن...

حمایت خیلی کمه

Knife Dead …⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart 76…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷجونکوک تکیه کناری به ص...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³⁴ | اون مال منهچند روز بعد، در ع...

پارت⁸که یهو مادر تهیونگ با نگرانیه شدیدی که توی صورتش بود لب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط