گاهی‌ دلم می‌‌خواهد برای فرزندم حرفی‌ ، خاطره ای، چیزی ب

گاهی‌ دلم می‌‌خواهد برای فرزندم حرفی‌ ، خاطره ای، چیزی بگویم که احساس کند خوشبخت است. دنیا را زیبا ببیند. آدم‌ها را دوست داشته باشد. بی‌ پروا شاد باشد. بی‌ پروا بخندد. بی‌ پروا خودش باشد. بعد یادم میاید من فرزندِ جنگم. یا خودم با زندگی‌ جنگیده‌ام یا زندگی‌ با من . یادم می‌‌آید بوی خونِ اخبارِ ساعت هشت، از شیشه ی تلویزیون ردّ شده به اتاق مان رسیده است. یادم می‌‌آید از کودکانِ آواره‌‌ای که صدایِ گریه‌شان در هیچ روزنامه‌ای چاپ نمی‌‌شود. یادم می‌‌آید آدم بزرگ‌هایی‌ مثلِ من، چه بیرحمانه، کودکی او را به توپ بسته اند . یادم میاید در این روز‌های زخمیِ خونبار ، سکوتِ پر هراسِ من صداقتِ بیشتری دارد از وعده‌های بی‌ اعتبار .
در روزگاری که دنیای کودکان زودتر از خانه هاشان خراب می‌‌شود ، تعبیرِ تازه ی خوشبختی‌ ، تعبیرِ تازه ی آرامش، شاد بودن، خندیدن ، تعبیر تازه ی خانواده، چه خواهد بود ؟
دیدگاه ها (۱)

سر بر شانه‌های توزمان فراموش شدفراموش شدزخمِ کهنه ی فاصله‌ها...

تو را به خاطرات نمی‌‌سپارمهمواره بوده ایهمیشه کنارِ من هستی‌...

بعد از ظهر‌های بارانی دلهره آورند. در تاریکِ روشنِ اتاقِ پر ...

دلم برای آمدن هایت تنگ شده است.  هر بار که جایی منتظرت بودم ...

انسان بودن، فقط یک زیستنِ ساده در بستر زمان نیست؛ یک سفر مست...

عاشقانه های شبنم

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣5️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ چون احساس نداری...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

✦ اولین گناه ✦✧ رمانی از خون، جادو و انتقام ✧❖ شخصیت‌های اصل...

Between Sleep and Breath

فعلا نیک نیم نداره

همیشه کسانی هستند که دفاع از خدا را وظیفه ی خود می دانند، ان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط