به دیدارت  شتابان  و هراس  از ابر و بارانم

به دیدارت  شتابان  و هراس  از ابر و بارانم
به پهلو  گه زند  آتش ، از این آتش هراسانم
چو غرّش می کُند  بر دل  بلرزد  عالمِ امکان
بگو ای عشق چون کردم که ازخودهم گریزانم
نهان  دارم رُخ از دنیا که مهرِ کس نگیرد دل
به   نامردی    گرفتار   و  اسیرِ   بندِ  زندانم
به هر در میزنم بسته غروبی از جهان خسته
خدایا   طاقتم    افزا  به  چنگ  شیرِ  غُرّانم
نهیبش می کشد برجان زبویش مست ودیوانه
چه سرّی در نهان داردکه هرشب جمعِ مستانم
تو گوئی عشق و آتش راخُدا با هم یکی کرده
چو عشق آید بسوزاند ، از این بازیچه حیرانم
هزاران باره گفتم دل رها کن عشق ومعشوقه
شده سرکش بجان و تن در این ویرانه دربانم
تن سیّد  بجز   آتش  ندارد   همدمی   شبها
اگر  دیدی  نمی سوزد در آتش خود بسوزانم
دیدگاه ها (۳)

باز من ماندم و شب ماند و فراقِ رخ جانچه کنم  با همه افسوس و ...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه نور دل صبح خ...

مار رفیقشو نیش زده باید محل نیش بمکه😂😂

یکی دیگه قدرشو میدونه . . #بامداد_خمار #نوید_پورفرج #ترلان_پ...

بعضی آدمها خود حال خوب اند...اگر قرار باشد یک فیلم ایرانی قص...

اخه طفلکی😂😂

ویدئو زیبا

ویدئو زیبا

هیچ زیبایی روشن تر از یک دل مهربان نمی درخشد✨🌸❤🌱(っ˶´ ˘ `)っ(˶...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط