دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
پارت ۲۰
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[داخل عمارت پروانه...🍚]
{همه دور سفره نشسته بودن.}
اینوسکه:*با ذوق به غذا نگاه کرد.* 🗿🍚✨
آئویی:*بشقابشو جلویش گذاشت.* آروم بخور.
اینوسکه:*کاملاً جدی.* ...باشه.
{همه چند لحظه با تعجب نگاهش کردن.}
زنیتسو:*زیر لب.* باورم نمیشه خودش یادش مونده...🗿💥
تانجیرو:*لبخند زد.* داره پیشرفت میکنه.🙂
{اینوسکه این بار یه لقمه کوچیک برداشت.}
آئویی:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* ...همین خوبه.
اینوسکه:*با افتخار سرش رو تکون داد.* 🗿✨
{همون موقع...}
کلاغ قاصد:*دوباره روی پنجره نشست.* قار! هنوز مأموریت ادامه دارد! قار!
زنیتسو:*آروم گفت.* امیدوارم سالم برگردن...
تانجیرو:*لبخند زد.* حتماً.
{چند لحظه بعد...}
اینوسکه:*به بشقاب خالی خودش نگاه کرد.*
اینوسکه:*آروم گفت.* ...میشه یه کم دیگه؟
آئویی:*متعجب نگاهش کرد.* این بار... اجازه گرفتی؟
اینوسکه:*سرش رو تکون داد.* آره.🗿
آئویی:*لبخند کوچیکی زد و یه مقدار دیگه براش کشید.* باشه.
زنیتسو:*دستشو روی قلبش گذاشت.* نههههه... این دیگه واقعاً اینوسکه نیست!🗿💔
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
تانجیرو:*با لبخند.* فکر کنم کمکم داره به زندگی داخل عمارت عادت میکنه.
اینوسکه:*درحال خوردن.* فقط چون غذاش خوبه.🗿🍚
آئویی:*زیر لب، با لبخند خیلی آروم.* ...همینم خودش کافیه.
ادامه دارد...🐍🎀
نویسنده ✍️: خوووووووو😂🐍🎀 این بار اینوسکه حتی برای غذای بیشتر هم اجازه گرفتتتتت🤣🍚✨ آئویی هم کمکم داره به پیشرفتش افتخار میکنهههه🥹💖 زنیتسو بیچاره هم هنوز تو شوکه که این همون اینوسکهی سابقه یا نههههه😂🗿💥 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۲۰
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[داخل عمارت پروانه...🍚]
{همه دور سفره نشسته بودن.}
اینوسکه:*با ذوق به غذا نگاه کرد.* 🗿🍚✨
آئویی:*بشقابشو جلویش گذاشت.* آروم بخور.
اینوسکه:*کاملاً جدی.* ...باشه.
{همه چند لحظه با تعجب نگاهش کردن.}
زنیتسو:*زیر لب.* باورم نمیشه خودش یادش مونده...🗿💥
تانجیرو:*لبخند زد.* داره پیشرفت میکنه.🙂
{اینوسکه این بار یه لقمه کوچیک برداشت.}
آئویی:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* ...همین خوبه.
اینوسکه:*با افتخار سرش رو تکون داد.* 🗿✨
{همون موقع...}
کلاغ قاصد:*دوباره روی پنجره نشست.* قار! هنوز مأموریت ادامه دارد! قار!
زنیتسو:*آروم گفت.* امیدوارم سالم برگردن...
تانجیرو:*لبخند زد.* حتماً.
{چند لحظه بعد...}
اینوسکه:*به بشقاب خالی خودش نگاه کرد.*
اینوسکه:*آروم گفت.* ...میشه یه کم دیگه؟
آئویی:*متعجب نگاهش کرد.* این بار... اجازه گرفتی؟
اینوسکه:*سرش رو تکون داد.* آره.🗿
آئویی:*لبخند کوچیکی زد و یه مقدار دیگه براش کشید.* باشه.
زنیتسو:*دستشو روی قلبش گذاشت.* نههههه... این دیگه واقعاً اینوسکه نیست!🗿💔
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
تانجیرو:*با لبخند.* فکر کنم کمکم داره به زندگی داخل عمارت عادت میکنه.
اینوسکه:*درحال خوردن.* فقط چون غذاش خوبه.🗿🍚
آئویی:*زیر لب، با لبخند خیلی آروم.* ...همینم خودش کافیه.
ادامه دارد...🐍🎀
نویسنده ✍️: خوووووووو😂🐍🎀 این بار اینوسکه حتی برای غذای بیشتر هم اجازه گرفتتتتت🤣🍚✨ آئویی هم کمکم داره به پیشرفتش افتخار میکنهههه🥹💖 زنیتسو بیچاره هم هنوز تو شوکه که این همون اینوسکهی سابقه یا نههههه😂🗿💥 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۳۸۹
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط