رمان رز زخمی🍷

رمان رز زخمی🍷
پارت ۲۴

مامان ارسلان: دستت درد نکنه مادر انشاالله به هرچی میخوای برسی.
ارسلان: قربونت برم مامان من دیگه برم.
مامان ارسلان: برو پسرم برو.
از خونه ی مامانم اومدم بیرون وای چقدر دیر شد خدایاااا.

۳مین بعد

با سرعت زیتد داشتم میرفتم خدایا آخه این چه چیزی بود جلوی پای ما گذاشتی🙄
کم کم نزدیک لوکیشن میشودم. خدایاا خودم رو به خودت میسپارم.
داشتم ماشینم رو یک جای مناسب پارک میکردم که یهو گوشیم زنگ خورد؛ یاخداا مهراب چی میگی این وسط چقدر از این پسره ی هول بدم میاد.
ارسلان: بله؟
محراب: سلام آقا ارسلان شنیدم خدمتکارتون رو گرفتن. من چطوری به شما اعتماد کنم
ارسلان: تو از کجا میدونی؟
محراب: آقا رضا بهم گفت.
خدامرگت بده رضااااااااااااااا آخه الان وقت این بود دهن لقی کنی.
ارسلان: خب الان چه کاری ازشما برمیاد؟
محراب: میخواستم بهت بگم من میدونم اونا کجان در واقع اون جاییکهشما رفتی نیستن داخل جنکل هستن بک لوکیشن برات میفرستم بیا اونجا
ارسلان: من چطوری به شما اعتمادکنم؟
محراب: به من اعتماد نداری به رضا که اعطماد داری. درسته؟
راست میگفت رضا دوست گرم آبه و گلستان من بود هیچ وقت بهم درپغ نمیگفت. حالا درسته یکم الاغ خر هستاا. ولی من بعش اعطماد کامل دارم.
ارسلان: آدرس رو بفرست.
محراب: ای به چشم
و ۲دقیقه تمشید که آدرس زو برم فرستاد منم سربع رفتم تابهلوکیشن برسم خیلی دور نبود ازم یه ۵دقیقه توی راه بودم که رسیدم از ماشین پیاده شدم کتم رو مرتب کردم و رفتم جلوتر دیم محراب جلوی یک خرابه وایساده تا رفتم سمنش بهم گفت:
محراب: بیاتو
باهم رفتیم توی خرابه.
بعداز کمی راه رفتن به یک اتاق رسیدبم محراب اشاره مرد برم داخل منم به همراهش رفتم اونجا یک جعبه بود که محراب بهم گفت:
محراب: بازش کن. پشیمون نمیشی.
باتردید دستم رو برم سمت جعبه بازش کردم و با .......
یک پارت طولانی اگر ۲۰تا اایک بخوره تا ساعت ۴هم ۳پارت هدیه ۱۹۰تایی شدنمون رو بهتون میدم.
دوستون دارمممممممو♥♥♥♥🦇🦉.
دیدگاه ها (۵)

پارت ۳ مدتی از اون روز می‌گذشت چند روزی بود که دیگه به استود...

part 7بابای ات:خاب شرکت بهم یه پست خیلی بالا دادهات:اووو مبا...

اسم فیک: عشق اجباری من پارت: بیست و سوم"ویو مین جی"فروشنده خ...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۱ *سانیار*نمی دونم مروارید کجاست ...

Part ³

پارت ۲ ویو ا.ت امروز هم مثل روزهای دیگه شروع شده بود ولی فقط...

تکپارتی جونگ کوک

وقتی پسر عموت و مربی بوکست بود🩵(درخواستی)پارت ۴(last part)خب...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۱

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط