دو ستاره در شب
دو ستاره در شب
پارت ۲
ان مرد ب تسوموگی نزدیک میشود .
موزان : بزار کمکت کنم تا دیگه کسی نتونه بهت دستور بده . بزار از این سختی ها راحتت کنم .
تسوموگی : ش . . . شما . . . کی هستید . . . ؟ از من میخواید . . . ؟
موزان : این مهم نیست ک من کی هستم . فقط میخوام کمکت کنم .
موزان مقداری از خون خود را ب تسوموگی میدهد .
موزان : این خون رو بنوش تا از هر درد و عذابی ک داری راحت بشی . . .
تسوموگی هم خون موزان را مینوشد و ب همراه موزان ب قلعه میرود .
تسوموگی ب مدت سه روز ب یک اهریمن تکامل پیدا میکند و جثه و اندام کوچکش کمی بزرگتر از قبل میشود .
تسوموگی با هنر خود مبارزه میکند و جایگاه چهارم را صاحب میشود .
کم کم همانند بقیه ی شیاطین ب خوردن گوشت و خون انسان ها علاقه پیدا میکند .
اما او احساس میکرد ک در قلعه راحت نیست و از قلعه میرود .
موزان ب او قول داده بود ک دیگر کسی نمیتواند ب او دستور دهد اما خود موزان هم با تسومدگی همانند یک برده رفتار میکرد .
ایزتسو : چقدر غم انگیزه . . . اما من هیچ چیز از وقتی ک انسان بود یادم نمیاد . . . ولی جناب موزان با همه همین طوری رفتار میکنه . . .
تسوموگی سرش را ب نشانه ی درستی حرف ایزتسو تکان میدهد .
هوا روبه تاریک شدن بود و ایزتسو دیگر باید از انجا میرفت . ایزتسو بلند میشود و ب سمت در میرود . تسوموگی هم بلند میشود و در را برای ایزتسو باز میکند .
تسوموگی : هر وقت ک دوست داشتی میتونی بیای اینجا .
ایزتسو : حتما . . .
تسوموگی : موفق باشی . . .
از هم خداحافظی میکنند و از انجا میرود و تسوموگی در را میبندد .
ایزتسو ب برادران خود فکر میکند ک ایا میتواند دوباره انها را بیابد .
ادامه دارد . . .
پارت ۲
ان مرد ب تسوموگی نزدیک میشود .
موزان : بزار کمکت کنم تا دیگه کسی نتونه بهت دستور بده . بزار از این سختی ها راحتت کنم .
تسوموگی : ش . . . شما . . . کی هستید . . . ؟ از من میخواید . . . ؟
موزان : این مهم نیست ک من کی هستم . فقط میخوام کمکت کنم .
موزان مقداری از خون خود را ب تسوموگی میدهد .
موزان : این خون رو بنوش تا از هر درد و عذابی ک داری راحت بشی . . .
تسوموگی هم خون موزان را مینوشد و ب همراه موزان ب قلعه میرود .
تسوموگی ب مدت سه روز ب یک اهریمن تکامل پیدا میکند و جثه و اندام کوچکش کمی بزرگتر از قبل میشود .
تسوموگی با هنر خود مبارزه میکند و جایگاه چهارم را صاحب میشود .
کم کم همانند بقیه ی شیاطین ب خوردن گوشت و خون انسان ها علاقه پیدا میکند .
اما او احساس میکرد ک در قلعه راحت نیست و از قلعه میرود .
موزان ب او قول داده بود ک دیگر کسی نمیتواند ب او دستور دهد اما خود موزان هم با تسومدگی همانند یک برده رفتار میکرد .
ایزتسو : چقدر غم انگیزه . . . اما من هیچ چیز از وقتی ک انسان بود یادم نمیاد . . . ولی جناب موزان با همه همین طوری رفتار میکنه . . .
تسوموگی سرش را ب نشانه ی درستی حرف ایزتسو تکان میدهد .
هوا روبه تاریک شدن بود و ایزتسو دیگر باید از انجا میرفت . ایزتسو بلند میشود و ب سمت در میرود . تسوموگی هم بلند میشود و در را برای ایزتسو باز میکند .
تسوموگی : هر وقت ک دوست داشتی میتونی بیای اینجا .
ایزتسو : حتما . . .
تسوموگی : موفق باشی . . .
از هم خداحافظی میکنند و از انجا میرود و تسوموگی در را میبندد .
ایزتسو ب برادران خود فکر میکند ک ایا میتواند دوباره انها را بیابد .
ادامه دارد . . .
- ۱.۲k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط