🌼گیسوی شب🌼

🌼گیسوی شب🌼
#پارت پنجاه ویک



آریا:
آروم قدم برداشت
- پات رو بزار رو پله
نگام کرد ومتعجب گفت: نمی تونم
- مجبوری
دستمو پس زدوگفت: لازم نبود به بابام بگی...
یهو به عقب برگشت وجیغ زدیه لحظه قلبم وایساد ونمیدونم چطور گرفتمش با زانو افتادم رو زمین وگیسو افتاد رو دستام یا بهتر بگم افتاد تو بغلم شوکه نگاش می کردم از درد چنگ زد به لباسم وبازوم آتیش گرفت
- یا امام رضا دخترم چی شد..‌
زن عمو با جیغ ووحشت زده اومد بالای سرم نگاش کردم با وحشت گیسو رو نگاه کردوگفت : گیسو مامان چی شد ؟
بقیه پشت سرش اومدن وگیسو خانم قصد نداشت دندوناش از گوشت تن من جدا کنه زیر لب غریدم
- ول کن گیسو کندی گوشت تنمو ...آخخخ
آروم رهام کرد واز درد بود یا ترس می لرزید زن عمو جیغ می زد ومی زد تو صورت خودش عمو سرش داد زدوگفت : کافیه گلناز
عمو خم شد وگفت : چی شد بابا گیسو ...
گیسو لبشو گاز گرفت وبا لرز گفت : درد دارم ...آیییی درد دارم خدا....
شروع کرد گریه کردن یکی نبود از من بگیرتش زانوهام به شدت درد می کرد ولی تحمل می کردم
گلین اومد جلو وگفت: بابا گیسو رو از آریا بگیر انگار خودشم چیزیش شده
عمو میخواست گیسو رو بغل کنه گیسو جیغ زدوگفت : نه نه نمی تونم تکون بخورم ...
متعجب نگاش می کردم که پیرهن من تو دستش جرخورده بود وولش نمی کرد
- گیسو یکم تحمل کن ....
گیسو رو سپردم به عمو وچشام رو از درد بستم
- درد داری آریا
چشام رو باز کردم ومامان رو نگاه کردم
- خیلی
یکم همونجا رو پله ها نشستم تا دردم آروم شد کسی دیگه نبود وانگار همه نگران گیسو شدن بلند شدم یکم زانوهام درد می کرد بی خیال شدم ومنم رفتم بالا اتاق گیسو که داشت بی تابی می کرد عمو داشت تلفنی با دکتر حرف می زد زن عمو گلین وخانم جون سعی داشتن گیسو رو آروم کنن ولی دریغ با اخم نگاش کردم وگفتم : میشه یکم ازش فاصله بگیرید زخم شمشیر که نخوردی آروم باش همه رو ترسوندی
اینو که گفتم یکم آروم شد وشروع کرد گریه کردن با اخم نگاش کردم
- دکتر میگه اومدن من چیزی رو عوض نمی کنه باید ببریمش بیمارستان
احساس می کردم گیسو خیلی شلوغش کرده
دیدگاه ها (۱)

🌼گیسوی شب🌼# پارت پنجاه ودو ...آریا : به گیسو شک کردم واین رف...

🌼گیسوی شب🌼# پارت پنجاه وسه ...گیسو: یه کامپوت دست مامان بود ...

🌼گیسوی شب🌼# پارت پنجاه....آریا : ظهر شده بود ومن هنوز تو کاف...

🌼گیسوی شب🌼# پارت چهل ونه ....گیسو : گلین با حرص بلند شد وگفت...

part11 اینجا داستان از «خطر» میره به «فرو ریختن و احساس واقع...

part8 «دخترِ خیابان بارونی – حقیقتی که زخمی می‌کنه»بارون تن...

part10🖤 «دخترِ خیابان بارونی – وقتی ترس اسم تو را صدا می‌زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط